چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

شکوفه های روییده بر اعصاب!

چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۰۰ ب.ظ

یه سری بچه ی جهار-پنج ساله هستن تو محله ی ما که نام و نشونشون تا حالا بر من پوشیده مونده و با توجه به این که از خروس خون تا بوق شب، در حال بازی توی کوچه ن، حدس می زنم که شاید بی خانمان بوده، با شیر و مواظبت سگای ولگرد کوچه و خیابون بزرگ شده باشن!

این شکوفه های باغ زندگی، همیشـــه ی خـــدا، یا مشغول سردادن گریه و رازی و فغان -یا اصطلاحا زر زدن!- هستن، یا از شدت هیجانِ بازی، با جیغ و داد و عربده -با پشتکاری مثال زدنی- سعی در پایین آوردن شیشه های محل و مناطق مجاور دارن!

و البته بازی با آسایشِ نداشته ی من نگون بخت!

لازم به ذکره که بستن پنجره برای من کلا تعریف نشده و پنبه گذاشتن تو گوش و ترفند هایی از این دست هم مطابق مشاهدات به عمل اومده، پاسخگوی صدایی با یک دهم قدرت صدای این سمفونی گوش نواز هم نیست!

ولی امروز در یک بحث جدی و حساس، با چنان حرارت و تعصبی از برتری جنسیت خودشون نسبت به جنس مخالف حرف می زدن، که برام جالب شد! کارمو ول کردم؛ یه سری خوراکی هم برداشتم، پهن کردم زیر پنجره -که صدا با کیفیت بیشتری بهم برسه!- و از همون جا ادامه ی این بحث کمدی و فرح بخشو دنبال کردم!

بعد از خوندن یه سری شعر -آشنا!- در وصف هم -مثلا «پسرا کلنگن، دس بزنی می لنگن!»-، بحث داغ شد و به وظایف زن و مرد در جامعه کشید و هر طرف (دخترا و پسرا) با چنان جدیت و کلمات قلنبه سلنبه ای –که نصفشونو اشتباه تلفظ می کردن- از عقاید خودشون دفاع می کردن که داشتم خودمو آماده می کردم به زودی به بررسی تاثیرات فمنیسم و دیدگاه مارکس درباره ی ازدواج و زندگی زناشویی هم برسن، که صدای خشن مرد بلوک رو به رویی به گوش رسید:

«پاشین برین خونه هاتون ببینم! سر ظهری زیر پنجره ی ما اجلاس سران راه انداختین! بذارین حداقل یه روز با آرامش بگیریم بکپیم!»

و همون طور که بچه ها به سمت خونه -ی ناشناخته و در هاله ای از ابهام- شون میرفتن، من از زیر پنجره مرد بلوک روبه رویی رو تو دلم نفرین می کردم!

  • ۹۳/۰۳/۱۴
  • >,,l:l ..

نظرات (۹)

اولش خواستم تا همه پستاتو نخوندم نظر ندم ولی اشاره به بخشی از نام خانوادگی من در این متن و ذوق مرگی ناشی از اون منو به شکستن عهدی وادار کرد که هنوز ایجاد نشده بود.
تو رو خدا جرئتتو دوباره برگردون!چقدر خوب مینویسی!
ما منتظریما
کمک هم خواستی هستیم
ایده این کامنت:کتاب خوندن :))))
هرکامنت یه ایده میدم
پاسخ:
:)) ینی وقتی مینوشتمش اصن فکرشم نمیکردم این کلمه انقد باعث شادی کسی بشه!
«شکستن عهدی که هنوز ایجاد نشده بود» چه عمیق!!
من که از خدامه برگرده! مرسی!
مرسی مرسی :)
مرسی مرسی مرسی :) ایده‌ی عالی‌ایه!
اصن کلا مرسی!
ولی بیخیال نمیخواد احساس مسئولیت کنی! من یه چیز گفتم حالا! :)

دیشب میخواستم چشم هایم را ببندم و به خواب شیرین بروم و در آن وقت شب (ساعت 1:30) یک شکوفه ای بر اعصاب ما روییدن گرفت و محله را بر روی سر خودش گذاشت من نمیدونم ولوم ایشان چرا اینقدر بالا بود که درختی بر اعصابمان سبز شد و ریشه هایش نمی گذاشت به خواب برویم!
نمیدونم چرا یاد این مطلب افتادم!!!
پاسخ:
=))
این شکوفه های ما بعد از بوق شب فعالیت ندارن دیگه خدا رو شکر!!
  • علیرضا همتی فارسانی
  • سلام

    خدا به دادت برسد

    با این اوضاع سیم خاردار باید رو اعصابت گل کرده باشه

    پاسخ:
    سلام!
    این شکوفه ها هم شکوفه های کاکتوسن! شما چی فک کردی راجع بهشون؟!
  • کمند سلیمانی
  • Pas chi!mored dashtim chap chap b man nega karde az hamun moghe donbale doctore dandun bekare!!!
    akhe se senoghte nadare keyboardam!!
    پاسخ:
    =))
    :))
    +:دی
    هیچی به اندازه عروسی های ساختمون پشت خونه ما روان کاو نیس!!
    کل ساختمون 3 واحده اما خب یه ماه درمیون عروسی برگزار می کنن!
    کلا همسایه های خجسته و دلشادی داریم و همچنین بی اعصاب!
    میشه گفت دعوا جز دغدغه روزانه شونه!
    پاسخ:
    =))
    خب این همه عروسی برگزار کردن آسونم نیس که!
    هی برو دنبال جهیزیه و کم و زیاد کردن مهریه و دعوا با فامیل طرف و هزار تا بدبختی دیگه!
    اعصاب نمیمونه که!
  • آیدین همتی
  • =)) چه اتفاقاتی برای شما میفته واقعاً! (اِ اینو که الآن علیرضا گفت! اَه! از بچگی خلاقیت نداشتم!)
    راجع به بحث این نوگلات بیش از حد شکفته باید بگم که ... «دخترا پنیرن، دس‌بزنی پلیس میاد به جرم حتک حرمت پدرتو درمیاره!»

    راستی، این روبروی خونه‌ی ما دارن ساختمون می‌سازن، بعد این کارگره از پایین ساختمون داشت از کارگری که روی پنجره‌ی ساختمون نشسته بود نحوه‌ی نصب وایبر رو می‌پرسید!!!
    مگه کارگرا چقد حقوق می‌گیرن این اسمارت فون داره!؟

    آ.ن: اصلاً به نحوه‌ی تلفظ verify code توسط کارگر بالاییه فکر نکنید چون به علت خنده‌ی زیاد امکان مرگ هم هست!
    پاسخ:
    آخی! اشکال نداره! خودتو ناراحت نکن حالا! همینیم که گفتی ما قبول می کنیم ازت!
    انتظار عکس العمل دیگه ای در برابر این کار داشتی؟!
    + «این نوگلات بیش از حد شکفته» پسر هم بود بینشون! در وصف اونا چیزی نداری بگی؟!
    ++ =))
  • کمند سلیمانی
  • :)) داشتى حال نى کردى نه؟؟
    عاغا راستش منم تو بچگى با پسراى محل سر همىن چىزا بح 3سه نقطه مى کردم و در آخر اونا براى در امان موندن از 4استخوان بنده کوتاه مىومدن!جملاتى مانند پسرا شىرن م3 شمشىرن دخترا پنىرن دس بزنى مى مى رن (هرچند پنىر ک کلا زنده نىس بخواد بمىره) استفاده مى کردن و ما هم در جواب مى گفتىم پسرا بادکنکن دس بزنى مى ترکن! هه دوران ما...ىادش بخىر :دى
    پاسخ:
    اصن نمیدونی چه وضعی بود که!!
    بحث سه نقطه؟!!
    کلا 4 تا استخون تو نقش مهمیو در طول تاریخ ایفا کرده گویا!
    اینا رو ما تو پیش دبستانی به هم میگفتیم! :دی
  • آیدین همتی
  • مثال زدنی*

    من برم بقیه‌ی متنو بخونم!
    پاسخ:
    الآن ذوق مرگ شدی؟! نه؟!
    چقدر ماجرا برا شما پیش میاد!!!
    پاسخ:
    اتفاقا من به شدت دچار کمبود ماجرا در زندگیمم!
    تا حالا هم 2 تا ماجرا بیشتر نگفتم که!!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی