چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۸ مطلب با موضوع «همین جوری الکی!» ثبت شده است

خسته شدم از این صفحه سفیده! و همه چرت و پرتایی که توی این مدت نوشتم و همه فضای ناچیزی که برای ذخیره شون به شکل پیش نویس اشغال کردم.

و به طور ویژه، از دیدن پست مسخره آخرم بالای صفحه اول متنفرم! اگر زلزله میومد میمردم حداقل نسبت به اون پسته حس بهتری داشتم!

وحشتناکه این که چیزی ننویسی یا چیزایی بنویسی که دوسشون نداری!! وحشتناکه که تخلیه یه سری چیزا از ذهنت فقط از راه نوشتن امکان پذیر باشه و ننویسیشون! نیان سر انگشتات که بنویسیشون! مث گربه وحشی تخس برن بچسبن گوشه تاریک انباری و هی از بیرون اومدن مقاومت کنن! مشکل اخیر من همین تخسی گربه وار افکارمه؛ و نداشتن جرئت مقابله با موجودات انباری زی. البته هیچ وقت واقعا با یه گربه تخس در انباری مواجه نشدم ولی همیشه با گوشه های تاریک انباری و سوسک های مرده و نیمه مرده و زنده پراکنده در زیرزمین و همه طول مسیر رسیدن به انباری مشکل داشتم و این تجربیات به من کمک میکنه گربه تخس رو هم بتونم در گوشه تاریک انباری تصورم کنم! و تصورم کاملا با حسی که نسبت به اون افکارم که از ابراز خودشون مقاومت میکنن مشابهه!

گربه های تخس و انباری های تاریک همیشه یه مشکل بوده ن. با این حال، قبل ترها میرفتم زیر زمین؛ مینشستم روی مبل کهنه انباریمون؛ چند ساعت همه خرت و پرتای کهنه تنهامو نگاه میکردم و سوسک ها مثل این که من ملکه شون باشم، از خواست قلبیم پیروی میکردن و پیداشون نمیشد! اون موقعا با گربه ها هم روابط بهتری داشتم. توی کوچه وایمیستادم کنار گربه مورد نظر؛ زیر لب باهاش حرف میزدم تا وقتی که یکی از ته کوچه پیدا میشد و حدس میزدم مسیر حرکتش قراره با محل استقرار من و گربه مورد مصاحبتم تقاطع داشته باشه. مردم هیچ وقت حرف زدن یه دختر بچه با یه گربه آرومِ شنونده رو درک نمیکردن! نمیتونستن! نباید در جریان این اتفاقات قرار میگرفتن! و من الآن در جمعِ خودِ چند سال پیشم و گربه کوچه و سوسکای زیر زمین، حس میکنم یکی از اون بیگانه های فاقد درکم! من از ته کوچه پیدام میشه و یه دختر بچه از یه گربه دور میشه و میره خونه شون؛ سوسکا از زیرزمین شروع میکنن، کل ساختمونو میخورن. :|

+ باید زلزله میومد.

:|

  • >,,l:l ..

وقتی پسر هشت ساله ی فامیل به من توضیح میداد که اگر پسر هفت ساله ی فامیل -که همزمان با خواندن «تکون بده» سعی داشت با بالا و پایین پریدن بر طبقه ی بالای تخت و با همکاری خواهر شش ساله اش کف اتاق را ویران نموده و در حرکتی خیرخواهانه خانه ی ما و همسایه ی زیرین را یکی نماید- ، چتری را -که به بهانه ی در آوردن ادای تبلیغ تلویزیونی 9595 یا تکرار یک عدد دو رقمی دیگر، از چنگ من درآورده بود تا همانند دیگر وسایل موجود در اتاق دخلش را بیاورد- باز کند و در حالی که آن را در دست دارد از بالای تخت به پایین بپرد، به آرامی به زمین خواهد رسید، من تصمیم گرفتم با استدلال و بهره گیری از فیزیک به او بفهمانم که سخت در اشتباه است و آنقدری آرام به زمین نمیرسد که خود را همین طوری میان زمین و آسمان ول نماید و بیفتد و پایش بشکند و با گریه و زاری هایش بیش از پیش اعصاب ما را تشویق به داوطلبانه پاره پوره شدن بکند؛ که ناگهان آن خواهر و برادر شش و هفت ساله ی سلحشور از نابودی مرز بین دو طبقه نومید گشتند و تصمیم به انهدام تخت و سرنگون کردن چراغ و وحشیانه پاره کردن نخ های ماهی های آویخته به سقف گرفتند و به دلیل حتمی بودن پیروزیشان در این امور، سخنرانی ام را به ناچار رها کرده و برای نجات اتاق سابق اما عزیزم به جنگ با آن دو پرداختم و از آنجایی که نبرد تا آخرین لحظه ی حضور گرم و به غایت پرشورشان در خانه ی ما ادامه یافت، سخنرانی ام هرگز فرصت به پایان رسیدن پیدا نکرد و پسر هشت ساله ی فامیل در گمراهی ماند و حالا تصورِ پیدا شدن جسدِ چتر به دستش -که چند ثانیه پیش از برخورد به زمین در انتظار فرودی آرام و رویایی و تو-دهنی-زن به همه ی قوانین فیزیک بوده است- جلوی یک ساختمان بلند، مرا به خاطر کوتاهی ام در آگاه سازی وی بی وقفه سرزنش میکند!

+ از نوشتن این پست هیچ هدف خاصی نداشتم!

++ هر جوری که نگاه کردم دیدم حال ندارم اینا رو یه جوری بنویسم که فهمش آسونتر و پیچیدگیش کمتر باشه!! خلاصه اینکه اگر در فهم این پست به مشکل برخوردید، بدانید و آگاه باشید که مقصر بدون شک نویسنده است و خودش هم میداند و شرمگین است الآن خیلی!

+++ این پست قبلیه بود که اومده بودم توش ابراز نگرانی کرده بودم در مورد آینده، اونو کلا فراموش کنید! این نسلی که من دیشب از سه* نماینده ش دیدار کردم، کوچیکتر و بزرگتر حالیشون نیست کلا! همه رو درسته قورت میدن! ما بهتره نگران خودمون باشیم!! والا! :|

* البته هشت سالهه خیلی پسر با ادب و گلی بود از حق نگذریم!

  • >,,l:l ..

نفرات برتر کنکور 94 اعلام شدن و مامان من بالاخره باور کرد که رویای زنگ خوردن تلفن خونه و جیغ و داد من به دلیل رتبه ی برتر شدنم فقط یه رویاست! و نه چیزی بیشتر از اون!

خیلی غیر منتظره بود! فکر میکردم تا هفته ی اول مرداد وقت دارم برای بیخیالی و کتاب غیر درسی خوندن و لاک زدن و کلاس رفتن و فکر کردن! و حالا این آخرین روزیه که دارم!

اونقدری خودمو آماده کردم که اگر مجبور باشم یه سال دیگه بخونم، به فکر خودکشی نیفتم!! اما این که یک سال دیگه از عمرمو لای کتابای احمقانه ی تست بگذرونم (/تلف کنم!) و نگران تک تک ثانیه هایی باشم که سال دیگه سر کنکور ممکنه از دست بدم، کار آسونی نیست!

تنها چیزی که فردا بهم انگیزه ی بیدار شدن میده،  رتبه ی کنکور زبانمه!! البته امکان نداره که برم زبان! ولی خب امیدوارم به قدری خوب باشه که وقتی ازم درباره ی نتایج کنکور میپرسن، بتونم زاویه ی صورتمو نسبت به افق، مثبت نگه دارم!

+ واقعا نمیدونم فردا شب (بعد از اعلام نتایج) این جا چی میشه!

-شاید بیام یه خلاصه ای از حسم بگم.

-شاید بیام رتبه ی زبانمو بگم!

-شاید دیگه کلا نیام!

-شاید اصن «اینجا»یی وجود نداشته باشه!

+ چیزایی که احتمال به وقوع پیوستنشون به صفر میل میکنه:

-من بیام ابراز خوشحالی کنم!

-من بیام رتبه ی ریاضیمو بگم!! (پس لطفا نپرسید!!)

 

چند ساعت بعد: بخوانید!

 

بعد از اعلام نتایج:

++ سنجش دقیقا هدفش از این که چندین ساعت قبل از زمانی که گفته نتایجو میذاره چیه؟! آیا میخواسته خواب صبح ما رو مختل نکنه؟! آیا میخواسته ما رو سورپرایز کنه؟! یا این که فقط مرض داره؟!

+++ خلاصه ی حسم اینه که حس خاصی ندارم!! شاید بعدا گریه کردم! شایدم نکردم! خلاصه کلا معلوم نیس چی میشه!!

++++ افق تاریک؛ دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست؛ می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست!

  • >,,l:l ..

[زن در حال گریه و ناله و آه و فعان و ضجه و زاری]

«من، من، می‌دونی من تا حالا به خاطر تو چی کار کردم؟ من. من. من... ولی تو یه احمقی؛ احمق کله کدو؛ کله کدو.»

(بخشی پربار از یک سریال پربار ترکیهای در شبکهی پربار جم)

 

+ به نظرم همین جملات به حدی عمیق و پرمفهوم هستن که نیازی به حرفای اضافه ندارن. اگر هم بار ادبی‌شو حس نمی‌کنین، ینی احمقین. احمقای کله کدو. کله کدو :|

++ دست تیم مذاکره‌کننده‌مون درد نکنه :)

+++ جا داره صمیمانه به دولت مهرورزی تسلیت بگم و براشون آرزوی صبر کنم. از دست رفتن بخشی [هر چند کوچک] از کوشش‌های هشت‌ساله‌ی یک دولت در کم‌تر از دو سال، به‌راستی غم بزرگیه.

آقای احمدی‌نژاد، بدونید که این مذاکرات و توافقات، چیزی از ارزش کار شما و کابینه‌ی مهرورزتون کم نمی‌کنه و هنوز هم در گوشه‌گوشه‌ی این مرز و بوم، آثار و بقایای هشت سال مهرورزی شما مشهود هست و خواهد بود و به این سادگی‌ها هم از بین نخواهد‌ رفت. باور بفرمایید که ما هنوز هم از اقدامات عظیم شما انگشت به دهانیم و شک نکنید که برطرف شدن تحریم‌ها، حتی میلی‌متری هم نمی‌تواند موضع انگشت ما را نسبت به دهانمان تغییر دهد. 

دکلتان پر نفت و هاله‌هایتان پرنور باد!

:|

  • >,,l:l ..

حلوا هوس کردم؛ درست کردم؛ سوخت! ولی به روی خودم نیاوردم! میدونین؟! سیب زمینی سرخ کردن و حلوا و املت و نیمرو درست کردن تنها افتخارات منن در زمینه ی کدبانو گری! غرور زنانه م جریحه دار میشه بگم حلوام سوخته!

همین جوری با بدبختی، دسترنجمو قاشق قاشق میذاشتم دهنم که مامان بدون کوچکترین توجهی به غرور زنانه م، گفت: نخور اونو سرطان میگیری! وردار بریزش دور! شاید بعدها که داغ غرور از دست رفته م کمی به سردی گرایید، ازش به خاطر نجاتِ جونم تشکر کنم؛ ولی الآن فقط میتونم برای غرورم در سکوت اشک بریزم!

غم بزرگی بود. خاطره ی یه ساعت وایستادن سر اجاق تو اون گرما، صحنه ی رفتن دو بشقاب حلوا به اعماق سطل آشغال، ظرف های آغشته به آرد و روغن و شکر در انتظار شسته شدن، مقدار قابل توجهی آرد روی اجاق گاز و کف آشپزخونه* و بوی دودی که با نفود به کل وجودم، اصرار داره هی نذاره من اون تراژدی رو فراموش کنم تا ته عمرم!

+ و من با خودم عهد میبندم از همین لحظه به مدت دو سال از حلوا و همه ی مواد غذایی و غیر غذایی متشکل از آرد و روغن و شکر و شیر پرچرب متنفر باشم!

* اگه در هنگام حضور من تو آشپزخونه کل کابینتا هم بیان پایین، بازم کسی از جاش پا نمیشه بیاد ببینه چی شده! چون بعد از هر حضور من در آشپزخونه، شاهد حوادث این چنینی هستیم! جزئی از زندگیمون شده اصن!

++/ مراسم تشییع غرور از دست رفته، فردا، جمعه، 24 مرداد 1393، مصادف با 18 شوال 1435 و 15 آگوست 2014، همزمان با آزمون قلمچی، به صرف خرما و گردو، سر جلسه ی آزمون برگزار می شود. در این مراسم از سرو حلوا -به دلایلی که ذکر شد- و پودر نارگیل -به دلایلی که لازم به ذکر نیست- به شدت معذوریم.

  • >,,l:l ..