چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۶ مطلب با موضوع «نوشته های دفتر آبیه..!» ثبت شده است

ینی وضعیت من در این حد در زمینه ی وبلاگ نویسی داغونه که میترسم یه پست در مورد زلزله ی تهران و ترسم از لرزش دوباره ش بنویسم، بعد زلزله نیاد ضایع شم! :|

+ الآن که فک میکنم میبینم این قضیه فقط نشون دهنده ی داغون بودن وضعیت من در زمینه ی وبلاگ نویسی نیست! بلکه نشون دهنده ی داغون بودن وضعیت خیلی چیزا درون منه!! چه وضعیتیه که من دارم؟!! :|

++ تحقیق نکردم ببینم اصن این لرزه ها نگران کننده ست یا نه! و خب مهم هم نیست. الآن مهم نیست. الآن فقط میخوام این ترس «شب آخر» رو نگه دارم. ترس شاید کلمه ی خوبی نباشه! حداقل نه قبل از این که لرزش زمین زیر پامو احساس کنم. الآن بهتره بگم «شگفتی شب آخر». همین حسی که انقدر میبَرَدَم بالا که به همه ی زندگیم یه جا نگاه کنم.  26 روز و 7 ماه و 18 سال در یک نگاه. تیک تیک ساعت یادآوری میکنه که این این عدد داره ثانیه به ثانیه، لحظه به لحظه تغییر میکنه. لحظه ها یهو میشن همه چیز! انگار که از اون بالا افتاده باشی پایین و به جای 18 سال، قطار غیر قابل توقف ثانیه ها همه جا جلوی دیدتو بگیرن.

الآن حتی توی دلم به تهران التماس میکنم مهلت تموم کردن این پستو بهم بده! و خودمو تصور میکنم در حالی که هنوز نوشتنم تموم نشده و زلزله میشه و من  در میان تکاپوی همسایه های طبقه های بالا که از سوراخ سقف افتادن توی خونه ی ما و با دست های انعصاف پذیر شناور در هوا دنبال پناهگاه امن میگردن،در حالی که یه دستمو گرفتم رو سرم، با اون یکی دستم آخرین کلمه ها رو تایپ میکنم و دعا میکنم که نتم که با همه ی شرایطی که گفتم هنوز به شکل معجزه آسایی وصله، قطع نشه! و خب به طور معجزه آساتری قطع نمیشه ولی پستو که میخوام بفرستم بیان ارور میده. و بعد نت قطع میشه. و خب دیگه هیچ اتفاق خاصی نمیفته. بقیه ی داستان مثل بقیه ی زلزله هاست! خاک، خون، آوار. اون قسمتی که من تعریف کردم قشنگ تر نیست خداییش؟! (یکی از چیزای داغونی که بالا اشاره کردم، اینه که به مرگ هم که فکر میکنی این تصاویر مضحک بیان حس و حال تلختو به هم بزنن!)

+++ اگر جای نگرانی بود آیا هیچ وقت توی اخبار میگفتن؟! یا ترجیح میدادن به جای الکی شلوغ کردن خیابونا به چندین میلیون آدمی که اینجان با لبخند تضمین بدن که هیج نگرانی ای نیست و شب آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است و بعد سوله هایی رو که برای گذاشتن اجساد مردم درست کردن آماده کنن. اگه دست من بود این کار دومی رو میکردم.

  • >,,l:l ..

دختر بودن خوب است.

یک روز تمام، بودنت را تبریک می‌گویند و همه جا پر می‌شود از نوشته‌هایی در ستایش لطافت و ظرافت دخترانه.

 

اما دختر بودن سخت است.

هر قدر هم که لطیف باشی و ظریف باشی و «دختر» باشی، گاهی

عصبانی می‌شوی؛ پیشانی ات چین می‌خورد؛

لاک ناخن‌هایت می‌رود؛

کتانی‌هایت خاکی می‌شوند؛

موهایت در هوا پریشان می‌ماند؛

ابروهایت پُر می‌شود؛

و تو می‌مانی و یک دنیا انتظار بیجا و پیام‌هایی که تک تکشان بودن چیزی را به تو تبریک می‌گویند که نیستی! از دختران بتی می سازند که بودنش سخت است. سخت است همیشه زیبا بودن و لبخند زدن و خوب بودن.

 

دختر بودن خوب است.

به شرطی که یادشان نرود همان قدر که لطیفی، باهوشی.

که بیشتر از لباس صورتی ات، عاشق کتاب هایت هستی.

که بیشتر از زمانی که برای لاک زدن و آرایش کردن می‌گذرانی، زمان می‌گذاری برای فکر کردن!

که تو هم حق داری گاهی عصبانی شوی، داد برنی، به زمین و زمان فحش دهی!

دختر بودن خوب است؛ به شرطی که محکوم نشوی به زیبایی.

به شرطی که حق داشته باشی در کنار دختر بودن، انسان باشی! (کاستی داشته باشی. گاهی بدتیپ باشی!! گَنده دماغ باشی؛ بدجنس باشی؛ غز بزنی!)

 

+ویرایش شد. به امید رفع ابهام ها و ایهام ها.

  • >,,l:l ..

بحث، دعوا نیست.

مخالفت، بی احترامی نیست.

اگر شهردار بودم اینا رو بزرگ مینوشتم میزدم به در و دیوار شهر!

+مامانم میگه وقتی یه بزرگتر چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستی حرفی نزن و به ظاهر موافقت کن. از روی احترام!

و مامانای دیگه هم احتمالا همینا رو به بچه هاشون میگن و خواهند گفت و همین میشه که بعد از سال ها وقتی یه «بزرگتر» چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستیم، حرفی نمیزنیم و به ظاهر موافقت میکنیم. با این تفاوت که سنمون بالاتر رفته و حالا مجموعه ی «بزرگترها» آدم های کوچیک و بزرگ بیشتری رو شامل میشه (از دبیر مدرسه گرفته تا مدیر شرکت و ...) و دیگه احترام دلیل سکوتمون نیست. احترام جای خودشو میده به ترس! ترس از دست دادن نمره، ترس از دست دادن شغل یا ترس از دست دادن جون!

از اون طرف هم میشه بهش نگاه کرد! ...سالها میگذره و بزرگ میشیم و میشیم یکی از اون «بزرگترها» و انتظار داریم دیگران از روی احترام روی حرفمون حرف نزنن و مخالفت نکنن و وقتی کسی خلاف این عمل میکنه، حس میکنیم بهمون بی احترامی شده و به خودمون اجازه میدیم نمره کم کنیم و اخراج کنیم و زندانی کنیم و بکشیم!

  • >,,l:l ..

یک ماه پیش یکی متهمم کرد به مغرور بودن و «منم منم» کردن.

شک نداشتم که یه روز بهش ثابت میشه که اشتباه میکنه.

الآن یک ماه گذشته و خودم سرشار از شک دنبال اثبات میگردم.

+ و همین الآن دیدم یه موضوع به اسم «غرور» دارم توی همین وبلاگ که تا حالا 12 بار برای 12 تا مطلب تیکشو زدم و این اولین باریه که بهش «واقعا» توجه میکنم!

  • ۰۲ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۷
  • >,,l:l ..

نفرات برتر کنکور 94 اعلام شدن و مامان من بالاخره باور کرد که رویای زنگ خوردن تلفن خونه و جیغ و داد من به دلیل رتبه ی برتر شدنم فقط یه رویاست! و نه چیزی بیشتر از اون!

خیلی غیر منتظره بود! فکر میکردم تا هفته ی اول مرداد وقت دارم برای بیخیالی و کتاب غیر درسی خوندن و لاک زدن و کلاس رفتن و فکر کردن! و حالا این آخرین روزیه که دارم!

اونقدری خودمو آماده کردم که اگر مجبور باشم یه سال دیگه بخونم، به فکر خودکشی نیفتم!! اما این که یک سال دیگه از عمرمو لای کتابای احمقانه ی تست بگذرونم (/تلف کنم!) و نگران تک تک ثانیه هایی باشم که سال دیگه سر کنکور ممکنه از دست بدم، کار آسونی نیست!

تنها چیزی که فردا بهم انگیزه ی بیدار شدن میده،  رتبه ی کنکور زبانمه!! البته امکان نداره که برم زبان! ولی خب امیدوارم به قدری خوب باشه که وقتی ازم درباره ی نتایج کنکور میپرسن، بتونم زاویه ی صورتمو نسبت به افق، مثبت نگه دارم!

+ واقعا نمیدونم فردا شب (بعد از اعلام نتایج) این جا چی میشه!

-شاید بیام یه خلاصه ای از حسم بگم.

-شاید بیام رتبه ی زبانمو بگم!

-شاید دیگه کلا نیام!

-شاید اصن «اینجا»یی وجود نداشته باشه!

+ چیزایی که احتمال به وقوع پیوستنشون به صفر میل میکنه:

-من بیام ابراز خوشحالی کنم!

-من بیام رتبه ی ریاضیمو بگم!! (پس لطفا نپرسید!!)

 

چند ساعت بعد: بخوانید!

 

بعد از اعلام نتایج:

++ سنجش دقیقا هدفش از این که چندین ساعت قبل از زمانی که گفته نتایجو میذاره چیه؟! آیا میخواسته خواب صبح ما رو مختل نکنه؟! آیا میخواسته ما رو سورپرایز کنه؟! یا این که فقط مرض داره؟!

+++ خلاصه ی حسم اینه که حس خاصی ندارم!! شاید بعدا گریه کردم! شایدم نکردم! خلاصه کلا معلوم نیس چی میشه!!

++++ افق تاریک؛ دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست؛ می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست!

  • >,,l:l ..