چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «لیوان شیر ولرم» ثبت شده است

هر روز ایمانم را به چیزهای بیشتری از دست می‌دهم.

بچه که بودم ایمانم را به نتیجه‌ی آخر داستان‌های پندآموز از دست دادم؛

بزرگ‌تر که شدم، به کتاب‌های دینی؛

اخیرا، به اختیار انسان‌ها.

روزی در آینده‌ی نزدیک اعتقادم را به چرخش زمین هم از دست می‌دهم.

دو به علاوه دو را چند بار با انگشتانم حساب می‌کنم تا از پاسخش مطمئن شوم.

روزی از خواب بیدار می‌شوم و خودم را در جهانی ناشناخته می‌یابم که زبان مردمانش را نمی‌فهمم و هراسان از شلوغی شهرها و انبوه ماشین‌هایشان، به غاری میان جنگلی پناه می‌برم.

اندکی بعد دست از شکار می‌کشم.

روزی روشنایی و گرمای آتش را از یاد می‌برم.

بالاخره یک روز مغزم ایمانش را به قلب از دست می‌دهد و قلبم ایمانش را به زندگی.

جسدم را جنگلبان منتقل می‌کند کنار لاشه ی دیگر میمون‌ها.

این، برگشت از تکامل نیست. شاید ادامه‌ی تکامل باشد!

  • >,,l:l ..

یک شب از دست کسی
باده‌‌ای خواهم‌‌ خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر، شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود
کی از آن سرمستی خواهم ‌‌رست؟
کی به همراهان خواهم‌‌ پیوست؟
من امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تار و پودش را با عشق تو پرداخته‌‌ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
مست از شوق تو

از عمق فراموشی
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از بود به هست
باز از خاموشی تا فریاد
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می‌‌جویی
سبزه‌‌ها را دریاب
با درختان بنشین
کی؟ کجا؟ آه نمی‌‌دانم
ای کدامین ساقی
ای کدامین شب
منتظر می‌‌مانم

 

فریدون مشیری

  • ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۰
  • >,,l:l ..

نیمه‌شب بود و غمی تازه‌نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار 

ریخت از پرتو لرزنده‌ی شمع

سایه‌ی دسته‌گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه‌ای مضطرب و لرزان بود 

چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه

گوئیا مرده‌ی سرگردان بود!

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت، که بود

که دمی چند در این‌جا گذراند

 

این منم خسته در این کلبه‌ی تنگ

جسم درمانده‌ام از روح جداست

من اگر سایه‌ی خویشم، یا رب

روح آواره‌ی من کیست، کجاست؟

 

فریدون مشیری

  • ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۳
  • >,,l:l ..
  • ۳۰ مرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۶
  • >,,l:l ..