چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۲ مطلب با موضوع «فقط منم که منم!!» ثبت شده است

خسته شدم از این صفحه سفیده! و همه چرت و پرتایی که توی این مدت نوشتم و همه فضای ناچیزی که برای ذخیره شون به شکل پیش نویس اشغال کردم.

و به طور ویژه، از دیدن پست مسخره آخرم بالای صفحه اول متنفرم! اگر زلزله میومد میمردم حداقل نسبت به اون پسته حس بهتری داشتم!

وحشتناکه این که چیزی ننویسی یا چیزایی بنویسی که دوسشون نداری!! وحشتناکه که تخلیه یه سری چیزا از ذهنت فقط از راه نوشتن امکان پذیر باشه و ننویسیشون! نیان سر انگشتات که بنویسیشون! مث گربه وحشی تخس برن بچسبن گوشه تاریک انباری و هی از بیرون اومدن مقاومت کنن! مشکل اخیر من همین تخسی گربه وار افکارمه؛ و نداشتن جرئت مقابله با موجودات انباری زی. البته هیچ وقت واقعا با یه گربه تخس در انباری مواجه نشدم ولی همیشه با گوشه های تاریک انباری و سوسک های مرده و نیمه مرده و زنده پراکنده در زیرزمین و همه طول مسیر رسیدن به انباری مشکل داشتم و این تجربیات به من کمک میکنه گربه تخس رو هم بتونم در گوشه تاریک انباری تصورم کنم! و تصورم کاملا با حسی که نسبت به اون افکارم که از ابراز خودشون مقاومت میکنن مشابهه!

گربه های تخس و انباری های تاریک همیشه یه مشکل بوده ن. با این حال، قبل ترها میرفتم زیر زمین؛ مینشستم روی مبل کهنه انباریمون؛ چند ساعت همه خرت و پرتای کهنه تنهامو نگاه میکردم و سوسک ها مثل این که من ملکه شون باشم، از خواست قلبیم پیروی میکردن و پیداشون نمیشد! اون موقعا با گربه ها هم روابط بهتری داشتم. توی کوچه وایمیستادم کنار گربه مورد نظر؛ زیر لب باهاش حرف میزدم تا وقتی که یکی از ته کوچه پیدا میشد و حدس میزدم مسیر حرکتش قراره با محل استقرار من و گربه مورد مصاحبتم تقاطع داشته باشه. مردم هیچ وقت حرف زدن یه دختر بچه با یه گربه آرومِ شنونده رو درک نمیکردن! نمیتونستن! نباید در جریان این اتفاقات قرار میگرفتن! و من الآن در جمعِ خودِ چند سال پیشم و گربه کوچه و سوسکای زیر زمین، حس میکنم یکی از اون بیگانه های فاقد درکم! من از ته کوچه پیدام میشه و یه دختر بچه از یه گربه دور میشه و میره خونه شون؛ سوسکا از زیرزمین شروع میکنن، کل ساختمونو میخورن. :|

+ باید زلزله میومد.

:|

  • >,,l:l ..

هر روز ایمانم را به چیزهای بیشتری از دست می‌دهم.

بچه که بودم ایمانم را به نتیجه‌ی آخر داستان‌های پندآموز از دست دادم؛

بزرگ‌تر که شدم، به کتاب‌های دینی؛

اخیرا، به اختیار انسان‌ها.

روزی در آینده‌ی نزدیک اعتقادم را به چرخش زمین هم از دست می‌دهم.

دو به علاوه دو را چند بار با انگشتانم حساب می‌کنم تا از پاسخش مطمئن شوم.

روزی از خواب بیدار می‌شوم و خودم را در جهانی ناشناخته می‌یابم که زبان مردمانش را نمی‌فهمم و هراسان از شلوغی شهرها و انبوه ماشین‌هایشان، به غاری میان جنگلی پناه می‌برم.

اندکی بعد دست از شکار می‌کشم.

روزی روشنایی و گرمای آتش را از یاد می‌برم.

بالاخره یک روز مغزم ایمانش را به قلب از دست می‌دهد و قلبم ایمانش را به زندگی.

جسدم را جنگلبان منتقل می‌کند کنار لاشه ی دیگر میمون‌ها.

این، برگشت از تکامل نیست. شاید ادامه‌ی تکامل باشد!

  • >,,l:l ..

نفرات برتر کنکور 94 اعلام شدن و مامان من بالاخره باور کرد که رویای زنگ خوردن تلفن خونه و جیغ و داد من به دلیل رتبه ی برتر شدنم فقط یه رویاست! و نه چیزی بیشتر از اون!

خیلی غیر منتظره بود! فکر میکردم تا هفته ی اول مرداد وقت دارم برای بیخیالی و کتاب غیر درسی خوندن و لاک زدن و کلاس رفتن و فکر کردن! و حالا این آخرین روزیه که دارم!

اونقدری خودمو آماده کردم که اگر مجبور باشم یه سال دیگه بخونم، به فکر خودکشی نیفتم!! اما این که یک سال دیگه از عمرمو لای کتابای احمقانه ی تست بگذرونم (/تلف کنم!) و نگران تک تک ثانیه هایی باشم که سال دیگه سر کنکور ممکنه از دست بدم، کار آسونی نیست!

تنها چیزی که فردا بهم انگیزه ی بیدار شدن میده،  رتبه ی کنکور زبانمه!! البته امکان نداره که برم زبان! ولی خب امیدوارم به قدری خوب باشه که وقتی ازم درباره ی نتایج کنکور میپرسن، بتونم زاویه ی صورتمو نسبت به افق، مثبت نگه دارم!

+ واقعا نمیدونم فردا شب (بعد از اعلام نتایج) این جا چی میشه!

-شاید بیام یه خلاصه ای از حسم بگم.

-شاید بیام رتبه ی زبانمو بگم!

-شاید دیگه کلا نیام!

-شاید اصن «اینجا»یی وجود نداشته باشه!

+ چیزایی که احتمال به وقوع پیوستنشون به صفر میل میکنه:

-من بیام ابراز خوشحالی کنم!

-من بیام رتبه ی ریاضیمو بگم!! (پس لطفا نپرسید!!)

 

چند ساعت بعد: بخوانید!

 

بعد از اعلام نتایج:

++ سنجش دقیقا هدفش از این که چندین ساعت قبل از زمانی که گفته نتایجو میذاره چیه؟! آیا میخواسته خواب صبح ما رو مختل نکنه؟! آیا میخواسته ما رو سورپرایز کنه؟! یا این که فقط مرض داره؟!

+++ خلاصه ی حسم اینه که حس خاصی ندارم!! شاید بعدا گریه کردم! شایدم نکردم! خلاصه کلا معلوم نیس چی میشه!!

++++ افق تاریک؛ دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست؛ می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست!

  • >,,l:l ..

وقتی که فروشنده به جای 2 کیلو، بهم 2.940 کیلو گوجه میده؛

وقتی کتاب فروش، اول جلد دوم یه کتابو بهم میفروشه و میگه جلد اولشم میارم، بعد که میاره تازه میفهمم چاپ جدید کلا یه جلد بیشتر نداره و خود فروشنده هم به روی مبارک نمیاره؛

وقتی یه فروشنده ی دیگه سی دی خرابی رو که یه مشتری پس آورده، دوباره میذاره بین سی دی های فروشی -و خب مسلما اون بخت برگشته ای که میخردش منم!-؛

عصبانی نمیشم!

سعی نمیکنم حقمو پس بگیرم حتی! (با توجه این پست)

فقط دلم میخواد گریه کنم! برای خودمون! برای ملتی که به تمدن و فرهنگ چند هزار ساله ش می نازه و اینه وضع امروزش.

چیزایی که گفتم مشکلای کوچیکی ان! خیلیییی کوچیک! حتی مسخره! چیزایی که همه ش توی یه روز اتفاق افتاده و از این به بعدم برای من و خیلیای دیگه اتفاق میفته! با مشکلای بزرگ تر از این کاری ندارم! واقعا همین مشکلای کوچیک فاجعه نیستن؟ همین که انقدر بی رحم شدیم که توی چشم کسی زل میزنیم و سرش کلاه میذاریم و ازش -یه نوع- دزدی میکنیم؟! واقعا فاجعه ی بزرگی نیست که اسم این فاجعه ها رو میذاریم «زرنگی»؟!

 

+ البته یه نظریه ای هم هست که میگه فروشنده ها بی رحم نیستن! با توجه به نظریه ی مادر گرامی بنده، کلا خاندان «واثقی ها» ان که مشکل دارن! به شکلی که در هر مکان عمومی ای که ظاهر میشن، فروشنده های مستقر در شعاع 200 متری، چه بی رحم و چه با رحم، در حالی که کف دستانشون رو با چشم های تنگ کرده هم میمالن، با هم فریاد شادی و سرور سر میدن که :«آخ جون واثقی ها اومدن! بریم سرشون کلاه بذاریم!» :| اولش فقط انکار می کردم! ولی کم کم دارم با توجه به زیاد شدن میزان ناکامی هام در خرید، و همچنین موارد مشابهِ اتفاق افتاده برای خواهر و پدر گرامی، به ناچار ایمان میارم به این نظریه! :/

 

++ آیا این وبلاگ غمزده و یک رنگ و کسل کننده به نظر می رسد؟! آیا شب ها کابوس اینجا را میبینید؟ آیا نوشته های درون وبلاگ همانند نوشته های کتاب درسی زشت و بدون جذابیت اند؟ آیا از دیدن ریخت این وبلاگ حالتان به هم میخورد؟ آیا الآن جا نداره من همه ی کسانی رو که به همه ی سوالا جواب مثبت دادن، با نهایت احترام به سمت خطه ی زیبا و خوش آب و هوای درَک راهنمایی کنم؟!!

به هر حال پذیرای انتقادها و پیشنهادهای شما در جهت بهبود وضع ظاهری وبلاگ هستیم!

  • >,,l:l ..

حلوا هوس کردم؛ درست کردم؛ سوخت! ولی به روی خودم نیاوردم! میدونین؟! سیب زمینی سرخ کردن و حلوا و املت و نیمرو درست کردن تنها افتخارات منن در زمینه ی کدبانو گری! غرور زنانه م جریحه دار میشه بگم حلوام سوخته!

همین جوری با بدبختی، دسترنجمو قاشق قاشق میذاشتم دهنم که مامان بدون کوچکترین توجهی به غرور زنانه م، گفت: نخور اونو سرطان میگیری! وردار بریزش دور! شاید بعدها که داغ غرور از دست رفته م کمی به سردی گرایید، ازش به خاطر نجاتِ جونم تشکر کنم؛ ولی الآن فقط میتونم برای غرورم در سکوت اشک بریزم!

غم بزرگی بود. خاطره ی یه ساعت وایستادن سر اجاق تو اون گرما، صحنه ی رفتن دو بشقاب حلوا به اعماق سطل آشغال، ظرف های آغشته به آرد و روغن و شکر در انتظار شسته شدن، مقدار قابل توجهی آرد روی اجاق گاز و کف آشپزخونه* و بوی دودی که با نفود به کل وجودم، اصرار داره هی نذاره من اون تراژدی رو فراموش کنم تا ته عمرم!

+ و من با خودم عهد میبندم از همین لحظه به مدت دو سال از حلوا و همه ی مواد غذایی و غیر غذایی متشکل از آرد و روغن و شکر و شیر پرچرب متنفر باشم!

* اگه در هنگام حضور من تو آشپزخونه کل کابینتا هم بیان پایین، بازم کسی از جاش پا نمیشه بیاد ببینه چی شده! چون بعد از هر حضور من در آشپزخونه، شاهد حوادث این چنینی هستیم! جزئی از زندگیمون شده اصن!

++/ مراسم تشییع غرور از دست رفته، فردا، جمعه، 24 مرداد 1393، مصادف با 18 شوال 1435 و 15 آگوست 2014، همزمان با آزمون قلمچی، به صرف خرما و گردو، سر جلسه ی آزمون برگزار می شود. در این مراسم از سرو حلوا -به دلایلی که ذکر شد- و پودر نارگیل -به دلایلی که لازم به ذکر نیست- به شدت معذوریم.

  • >,,l:l ..