چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۱ مطلب با موضوع «عصیان» ثبت شده است

همه­مون دیوونه­ایم.

تنها چیزی که بینمون فرق می­کنه، تعداد لایه­های پوست و گوشتیه که روی دیوونگیمون کشیده شده. این که دیوونگیمونو چقدر نزدیک سطح پوستمون یا در عمق وجودمون نگه می­داریم.

و به نظر من، اتفاقا اونایی که از همه کم­تر دیوونه میشن -یا به طور دقیق­تر، دیوونگیشونو در عمق بیش تری از وجودشون قایم کرده­ن و از سرکوبش به خودشون می­بالن- از همه احمق­ترن!! اینایی که واکنششون به بروز نشونه­های دیوونگی در دیگران اینه که پوزخند بزنن؛ سرشونو تکون بدن؛ دماغشونو با زاویه خاصی بگیرن هوا؛ رد بشن برن پیِ زندگیِ ظاهرا عاقلانه و عالمانه­شون! اینا نمی­دونن که همون دیوونگی محبوس توی وجودشون که همیشه جلو دهنشو گرفته­ن تا یه وقت آبرو و کلاسشونو خدشه­دار نکنه، یه روز علیه­شون کودتا می­کنه!

+ اگه توانایی تخلیه دیوونگیتونو به طور متعادل و کم کم ندارین، این محدودیت و ناتوانی شماست! چی باعث میشه فکر کنین این ناتوانی باعث برتری شما میشه؟! چرا اون موجود کوچولوی پشمالویی رو که باعث میشه با خودتون حرف بزنین، برای خودتون آهنگ اجرا کنین، دیوونه بازی دربیارین و بعد به کاراتون بخندین، گوشه انباری نمورِ تار عنکبوت بسته وجودتون حبس می­کنین تا انقد بزرگ و عقده­ای و وحشتناک بشه که یه روزی از درون بخوردتون؟! چرا گول می­زنین خودتونو؟!

++ همه اینا مقدمه­ای بود برای این که بگم: ای آقایی که اون روز، اون سرِ کانال کولر اتاق من توی پشت بوم وایستاده بودی، یواشکی به اجرای زنده موسیقیِ من به وسیله حنجره متلاشیم می­خندیدی، بیا با زبون خوش هویت خودتو فاش کن ببینم کی بودی که سعی کنم کم­تر ظاهر شم در مقابل دیدگانت :| من تحمل این زندگی رو ندارم دیگه :| تحمل این سوال بی­جوابو که این آقای همسایه که الآن به من لبخند زد داشت به زمانی که یه بچه گوگولی یه متری بودم فکر می­کرد یا به برکت خاطره صدای نخراشیده من و ذهن پویام در آهنگ سازیِ فی­البداهه در آن روز آفتابی چنین شاد گشت؟!

خلاصه آقای همسایه محترم، اگه در مهلت معین (بر بُرد مقابل در ورودی ساختمان اعلام خواهد شد) هویتتو اعلام نکنی، شک نکن هر روز سر ظهر پا میشم میرم پشت بوم سرمو می­کنم تو کانال کولر تک تک اهالی ساختمون؛ تا وقتی که تارای صوتیم در برابر پارگی مقاومت کنن، از کنسرت آکاپلا با تنظیم و آهنگ­سازی و خوانندگی خودم بهره­مندتون می­کنم! تهشم این میشه که نه تنها خودت، بلکه همه جانداران ساکن ساختمون با حضور افتخاری چند تن از بزرگ­ترین آهنگ­سازان و خوانندگان تاریخ، با جامه­های دریده و سر و وضع خونین بیاین، گوش­هاتونو بر سر نیزه­ها بزنین، با ناله و فغان بیفتین به پام بگین که: «قسم به صدای ترک خوردن شیشه ها موقع خوندنت، اون احمق بی­بهره از هنر من بودم اون روز کذایی تو این پشت بوم خراب شده!! بیا رحم کن و حنجره طلایی­تو از کانال کولر ما بکش بیرون ای که حضرت هایده در تو حلول کرده!»

+++ حس می­کنم یه بُعد خشن و وحشی­ای دارم درونم که بهش رسیدگی نشده :| سوسکا ساختمونو می­خورن؛ موجودات پشمالوی عقده­ای از درون ملتو می­خورن؛ ملت در اثر حمله صوتی گوش هم دیگه رو می­خورن؛ این تصاویر آشفته ذهنی آیا از پریشانی روان من پرده برمی­دارند؟! چه به روز من آمده؟!

  • >,,l:l ..

دختر بودن خوب است.

یک روز تمام، بودنت را تبریک می‌گویند و همه جا پر می‌شود از نوشته‌هایی در ستایش لطافت و ظرافت دخترانه.

 

اما دختر بودن سخت است.

هر قدر هم که لطیف باشی و ظریف باشی و «دختر» باشی، گاهی

عصبانی می‌شوی؛ پیشانی ات چین می‌خورد؛

لاک ناخن‌هایت می‌رود؛

کتانی‌هایت خاکی می‌شوند؛

موهایت در هوا پریشان می‌ماند؛

ابروهایت پُر می‌شود؛

و تو می‌مانی و یک دنیا انتظار بیجا و پیام‌هایی که تک تکشان بودن چیزی را به تو تبریک می‌گویند که نیستی! از دختران بتی می سازند که بودنش سخت است. سخت است همیشه زیبا بودن و لبخند زدن و خوب بودن.

 

دختر بودن خوب است.

به شرطی که یادشان نرود همان قدر که لطیفی، باهوشی.

که بیشتر از لباس صورتی ات، عاشق کتاب هایت هستی.

که بیشتر از زمانی که برای لاک زدن و آرایش کردن می‌گذرانی، زمان می‌گذاری برای فکر کردن!

که تو هم حق داری گاهی عصبانی شوی، داد برنی، به زمین و زمان فحش دهی!

دختر بودن خوب است؛ به شرطی که محکوم نشوی به زیبایی.

به شرطی که حق داشته باشی در کنار دختر بودن، انسان باشی! (کاستی داشته باشی. گاهی بدتیپ باشی!! گَنده دماغ باشی؛ بدجنس باشی؛ غز بزنی!)

 

+ویرایش شد. به امید رفع ابهام ها و ایهام ها.

  • >,,l:l ..

هر روز ایمانم را به چیزهای بیشتری از دست می‌دهم.

بچه که بودم ایمانم را به نتیجه‌ی آخر داستان‌های پندآموز از دست دادم؛

بزرگ‌تر که شدم، به کتاب‌های دینی؛

اخیرا، به اختیار انسان‌ها.

روزی در آینده‌ی نزدیک اعتقادم را به چرخش زمین هم از دست می‌دهم.

دو به علاوه دو را چند بار با انگشتانم حساب می‌کنم تا از پاسخش مطمئن شوم.

روزی از خواب بیدار می‌شوم و خودم را در جهانی ناشناخته می‌یابم که زبان مردمانش را نمی‌فهمم و هراسان از شلوغی شهرها و انبوه ماشین‌هایشان، به غاری میان جنگلی پناه می‌برم.

اندکی بعد دست از شکار می‌کشم.

روزی روشنایی و گرمای آتش را از یاد می‌برم.

بالاخره یک روز مغزم ایمانش را به قلب از دست می‌دهد و قلبم ایمانش را به زندگی.

جسدم را جنگلبان منتقل می‌کند کنار لاشه ی دیگر میمون‌ها.

این، برگشت از تکامل نیست. شاید ادامه‌ی تکامل باشد!

  • >,,l:l ..

بحث، دعوا نیست.

مخالفت، بی احترامی نیست.

اگر شهردار بودم اینا رو بزرگ مینوشتم میزدم به در و دیوار شهر!

+مامانم میگه وقتی یه بزرگتر چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستی حرفی نزن و به ظاهر موافقت کن. از روی احترام!

و مامانای دیگه هم احتمالا همینا رو به بچه هاشون میگن و خواهند گفت و همین میشه که بعد از سال ها وقتی یه «بزرگتر» چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستیم، حرفی نمیزنیم و به ظاهر موافقت میکنیم. با این تفاوت که سنمون بالاتر رفته و حالا مجموعه ی «بزرگترها» آدم های کوچیک و بزرگ بیشتری رو شامل میشه (از دبیر مدرسه گرفته تا مدیر شرکت و ...) و دیگه احترام دلیل سکوتمون نیست. احترام جای خودشو میده به ترس! ترس از دست دادن نمره، ترس از دست دادن شغل یا ترس از دست دادن جون!

از اون طرف هم میشه بهش نگاه کرد! ...سالها میگذره و بزرگ میشیم و میشیم یکی از اون «بزرگترها» و انتظار داریم دیگران از روی احترام روی حرفمون حرف نزنن و مخالفت نکنن و وقتی کسی خلاف این عمل میکنه، حس میکنیم بهمون بی احترامی شده و به خودمون اجازه میدیم نمره کم کنیم و اخراج کنیم و زندانی کنیم و بکشیم!

  • >,,l:l ..

[زن در حال گریه و ناله و آه و فعان و ضجه و زاری]

«من، من، می‌دونی من تا حالا به خاطر تو چی کار کردم؟ من. من. من... ولی تو یه احمقی؛ احمق کله کدو؛ کله کدو.»

(بخشی پربار از یک سریال پربار ترکیهای در شبکهی پربار جم)

 

+ به نظرم همین جملات به حدی عمیق و پرمفهوم هستن که نیازی به حرفای اضافه ندارن. اگر هم بار ادبی‌شو حس نمی‌کنین، ینی احمقین. احمقای کله کدو. کله کدو :|

++ دست تیم مذاکره‌کننده‌مون درد نکنه :)

+++ جا داره صمیمانه به دولت مهرورزی تسلیت بگم و براشون آرزوی صبر کنم. از دست رفتن بخشی [هر چند کوچک] از کوشش‌های هشت‌ساله‌ی یک دولت در کم‌تر از دو سال، به‌راستی غم بزرگیه.

آقای احمدی‌نژاد، بدونید که این مذاکرات و توافقات، چیزی از ارزش کار شما و کابینه‌ی مهرورزتون کم نمی‌کنه و هنوز هم در گوشه‌گوشه‌ی این مرز و بوم، آثار و بقایای هشت سال مهرورزی شما مشهود هست و خواهد بود و به این سادگی‌ها هم از بین نخواهد‌ رفت. باور بفرمایید که ما هنوز هم از اقدامات عظیم شما انگشت به دهانیم و شک نکنید که برطرف شدن تحریم‌ها، حتی میلی‌متری هم نمی‌تواند موضع انگشت ما را نسبت به دهانمان تغییر دهد. 

دکلتان پر نفت و هاله‌هایتان پرنور باد!

:|

  • >,,l:l ..