چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۶ مطلب با موضوع «شور» ثبت شده است

همه­مون دیوونه­ایم.

تنها چیزی که بینمون فرق می­کنه، تعداد لایه­های پوست و گوشتیه که روی دیوونگیمون کشیده شده. این که دیوونگیمونو چقدر نزدیک سطح پوستمون یا در عمق وجودمون نگه می­داریم.

و به نظر من، اتفاقا اونایی که از همه کم­تر دیوونه میشن -یا به طور دقیق­تر، دیوونگیشونو در عمق بیش تری از وجودشون قایم کرده­ن و از سرکوبش به خودشون می­بالن- از همه احمق­ترن!! اینایی که واکنششون به بروز نشونه­های دیوونگی در دیگران اینه که پوزخند بزنن؛ سرشونو تکون بدن؛ دماغشونو با زاویه خاصی بگیرن هوا؛ رد بشن برن پیِ زندگیِ ظاهرا عاقلانه و عالمانه­شون! اینا نمی­دونن که همون دیوونگی محبوس توی وجودشون که همیشه جلو دهنشو گرفته­ن تا یه وقت آبرو و کلاسشونو خدشه­دار نکنه، یه روز علیه­شون کودتا می­کنه!

+ اگه توانایی تخلیه دیوونگیتونو به طور متعادل و کم کم ندارین، این محدودیت و ناتوانی شماست! چی باعث میشه فکر کنین این ناتوانی باعث برتری شما میشه؟! چرا اون موجود کوچولوی پشمالویی رو که باعث میشه با خودتون حرف بزنین، برای خودتون آهنگ اجرا کنین، دیوونه بازی دربیارین و بعد به کاراتون بخندین، گوشه انباری نمورِ تار عنکبوت بسته وجودتون حبس می­کنین تا انقد بزرگ و عقده­ای و وحشتناک بشه که یه روزی از درون بخوردتون؟! چرا گول می­زنین خودتونو؟!

++ همه اینا مقدمه­ای بود برای این که بگم: ای آقایی که اون روز، اون سرِ کانال کولر اتاق من توی پشت بوم وایستاده بودی، یواشکی به اجرای زنده موسیقیِ من به وسیله حنجره متلاشیم می­خندیدی، بیا با زبون خوش هویت خودتو فاش کن ببینم کی بودی که سعی کنم کم­تر ظاهر شم در مقابل دیدگانت :| من تحمل این زندگی رو ندارم دیگه :| تحمل این سوال بی­جوابو که این آقای همسایه که الآن به من لبخند زد داشت به زمانی که یه بچه گوگولی یه متری بودم فکر می­کرد یا به برکت خاطره صدای نخراشیده من و ذهن پویام در آهنگ سازیِ فی­البداهه در آن روز آفتابی چنین شاد گشت؟!

خلاصه آقای همسایه محترم، اگه در مهلت معین (بر بُرد مقابل در ورودی ساختمان اعلام خواهد شد) هویتتو اعلام نکنی، شک نکن هر روز سر ظهر پا میشم میرم پشت بوم سرمو می­کنم تو کانال کولر تک تک اهالی ساختمون؛ تا وقتی که تارای صوتیم در برابر پارگی مقاومت کنن، از کنسرت آکاپلا با تنظیم و آهنگ­سازی و خوانندگی خودم بهره­مندتون می­کنم! تهشم این میشه که نه تنها خودت، بلکه همه جانداران ساکن ساختمون با حضور افتخاری چند تن از بزرگ­ترین آهنگ­سازان و خوانندگان تاریخ، با جامه­های دریده و سر و وضع خونین بیاین، گوش­هاتونو بر سر نیزه­ها بزنین، با ناله و فغان بیفتین به پام بگین که: «قسم به صدای ترک خوردن شیشه ها موقع خوندنت، اون احمق بی­بهره از هنر من بودم اون روز کذایی تو این پشت بوم خراب شده!! بیا رحم کن و حنجره طلایی­تو از کانال کولر ما بکش بیرون ای که حضرت هایده در تو حلول کرده!»

+++ حس می­کنم یه بُعد خشن و وحشی­ای دارم درونم که بهش رسیدگی نشده :| سوسکا ساختمونو می­خورن؛ موجودات پشمالوی عقده­ای از درون ملتو می­خورن؛ ملت در اثر حمله صوتی گوش هم دیگه رو می­خورن؛ این تصاویر آشفته ذهنی آیا از پریشانی روان من پرده برمی­دارند؟! چه به روز من آمده؟!

  • >,,l:l ..

ینی وضعیت من در این حد در زمینه ی وبلاگ نویسی داغونه که میترسم یه پست در مورد زلزله ی تهران و ترسم از لرزش دوباره ش بنویسم، بعد زلزله نیاد ضایع شم! :|

+ الآن که فک میکنم میبینم این قضیه فقط نشون دهنده ی داغون بودن وضعیت من در زمینه ی وبلاگ نویسی نیست! بلکه نشون دهنده ی داغون بودن وضعیت خیلی چیزا درون منه!! چه وضعیتیه که من دارم؟!! :|

++ تحقیق نکردم ببینم اصن این لرزه ها نگران کننده ست یا نه! و خب مهم هم نیست. الآن مهم نیست. الآن فقط میخوام این ترس «شب آخر» رو نگه دارم. ترس شاید کلمه ی خوبی نباشه! حداقل نه قبل از این که لرزش زمین زیر پامو احساس کنم. الآن بهتره بگم «شگفتی شب آخر». همین حسی که انقدر میبَرَدَم بالا که به همه ی زندگیم یه جا نگاه کنم.  26 روز و 7 ماه و 18 سال در یک نگاه. تیک تیک ساعت یادآوری میکنه که این این عدد داره ثانیه به ثانیه، لحظه به لحظه تغییر میکنه. لحظه ها یهو میشن همه چیز! انگار که از اون بالا افتاده باشی پایین و به جای 18 سال، قطار غیر قابل توقف ثانیه ها همه جا جلوی دیدتو بگیرن.

الآن حتی توی دلم به تهران التماس میکنم مهلت تموم کردن این پستو بهم بده! و خودمو تصور میکنم در حالی که هنوز نوشتنم تموم نشده و زلزله میشه و من  در میان تکاپوی همسایه های طبقه های بالا که از سوراخ سقف افتادن توی خونه ی ما و با دست های انعصاف پذیر شناور در هوا دنبال پناهگاه امن میگردن،در حالی که یه دستمو گرفتم رو سرم، با اون یکی دستم آخرین کلمه ها رو تایپ میکنم و دعا میکنم که نتم که با همه ی شرایطی که گفتم هنوز به شکل معجزه آسایی وصله، قطع نشه! و خب به طور معجزه آساتری قطع نمیشه ولی پستو که میخوام بفرستم بیان ارور میده. و بعد نت قطع میشه. و خب دیگه هیچ اتفاق خاصی نمیفته. بقیه ی داستان مثل بقیه ی زلزله هاست! خاک، خون، آوار. اون قسمتی که من تعریف کردم قشنگ تر نیست خداییش؟! (یکی از چیزای داغونی که بالا اشاره کردم، اینه که به مرگ هم که فکر میکنی این تصاویر مضحک بیان حس و حال تلختو به هم بزنن!)

+++ اگر جای نگرانی بود آیا هیچ وقت توی اخبار میگفتن؟! یا ترجیح میدادن به جای الکی شلوغ کردن خیابونا به چندین میلیون آدمی که اینجان با لبخند تضمین بدن که هیج نگرانی ای نیست و شب آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است و بعد سوله هایی رو که برای گذاشتن اجساد مردم درست کردن آماده کنن. اگه دست من بود این کار دومی رو میکردم.

  • >,,l:l ..

نفرات برتر کنکور 94 اعلام شدن و مامان من بالاخره باور کرد که رویای زنگ خوردن تلفن خونه و جیغ و داد من به دلیل رتبه ی برتر شدنم فقط یه رویاست! و نه چیزی بیشتر از اون!

خیلی غیر منتظره بود! فکر میکردم تا هفته ی اول مرداد وقت دارم برای بیخیالی و کتاب غیر درسی خوندن و لاک زدن و کلاس رفتن و فکر کردن! و حالا این آخرین روزیه که دارم!

اونقدری خودمو آماده کردم که اگر مجبور باشم یه سال دیگه بخونم، به فکر خودکشی نیفتم!! اما این که یک سال دیگه از عمرمو لای کتابای احمقانه ی تست بگذرونم (/تلف کنم!) و نگران تک تک ثانیه هایی باشم که سال دیگه سر کنکور ممکنه از دست بدم، کار آسونی نیست!

تنها چیزی که فردا بهم انگیزه ی بیدار شدن میده،  رتبه ی کنکور زبانمه!! البته امکان نداره که برم زبان! ولی خب امیدوارم به قدری خوب باشه که وقتی ازم درباره ی نتایج کنکور میپرسن، بتونم زاویه ی صورتمو نسبت به افق، مثبت نگه دارم!

+ واقعا نمیدونم فردا شب (بعد از اعلام نتایج) این جا چی میشه!

-شاید بیام یه خلاصه ای از حسم بگم.

-شاید بیام رتبه ی زبانمو بگم!

-شاید دیگه کلا نیام!

-شاید اصن «اینجا»یی وجود نداشته باشه!

+ چیزایی که احتمال به وقوع پیوستنشون به صفر میل میکنه:

-من بیام ابراز خوشحالی کنم!

-من بیام رتبه ی ریاضیمو بگم!! (پس لطفا نپرسید!!)

 

چند ساعت بعد: بخوانید!

 

بعد از اعلام نتایج:

++ سنجش دقیقا هدفش از این که چندین ساعت قبل از زمانی که گفته نتایجو میذاره چیه؟! آیا میخواسته خواب صبح ما رو مختل نکنه؟! آیا میخواسته ما رو سورپرایز کنه؟! یا این که فقط مرض داره؟!

+++ خلاصه ی حسم اینه که حس خاصی ندارم!! شاید بعدا گریه کردم! شایدم نکردم! خلاصه کلا معلوم نیس چی میشه!!

++++ افق تاریک؛ دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست؛ می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست!

  • >,,l:l ..

[زن در حال گریه و ناله و آه و فعان و ضجه و زاری]

«من، من، می‌دونی من تا حالا به خاطر تو چی کار کردم؟ من. من. من... ولی تو یه احمقی؛ احمق کله کدو؛ کله کدو.»

(بخشی پربار از یک سریال پربار ترکیهای در شبکهی پربار جم)

 

+ به نظرم همین جملات به حدی عمیق و پرمفهوم هستن که نیازی به حرفای اضافه ندارن. اگر هم بار ادبی‌شو حس نمی‌کنین، ینی احمقین. احمقای کله کدو. کله کدو :|

++ دست تیم مذاکره‌کننده‌مون درد نکنه :)

+++ جا داره صمیمانه به دولت مهرورزی تسلیت بگم و براشون آرزوی صبر کنم. از دست رفتن بخشی [هر چند کوچک] از کوشش‌های هشت‌ساله‌ی یک دولت در کم‌تر از دو سال، به‌راستی غم بزرگیه.

آقای احمدی‌نژاد، بدونید که این مذاکرات و توافقات، چیزی از ارزش کار شما و کابینه‌ی مهرورزتون کم نمی‌کنه و هنوز هم در گوشه‌گوشه‌ی این مرز و بوم، آثار و بقایای هشت سال مهرورزی شما مشهود هست و خواهد بود و به این سادگی‌ها هم از بین نخواهد‌ رفت. باور بفرمایید که ما هنوز هم از اقدامات عظیم شما انگشت به دهانیم و شک نکنید که برطرف شدن تحریم‌ها، حتی میلی‌متری هم نمی‌تواند موضع انگشت ما را نسبت به دهانمان تغییر دهد. 

دکلتان پر نفت و هاله‌هایتان پرنور باد!

:|

  • >,,l:l ..

نیمه‌شب بود و غمی تازه‌نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار 

ریخت از پرتو لرزنده‌ی شمع

سایه‌ی دسته‌گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه‌ای مضطرب و لرزان بود 

چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه

گوئیا مرده‌ی سرگردان بود!

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت، که بود

که دمی چند در این‌جا گذراند

 

این منم خسته در این کلبه‌ی تنگ

جسم درمانده‌ام از روح جداست

من اگر سایه‌ی خویشم، یا رب

روح آواره‌ی من کیست، کجاست؟

 

فریدون مشیری

  • ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۳
  • >,,l:l ..