چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۵ مطلب با موضوع «باورهای رنگی رنگی!!» ثبت شده است

همه­مون دیوونه­ایم.

تنها چیزی که بینمون فرق می­کنه، تعداد لایه­های پوست و گوشتیه که روی دیوونگیمون کشیده شده. این که دیوونگیمونو چقدر نزدیک سطح پوستمون یا در عمق وجودمون نگه می­داریم.

و به نظر من، اتفاقا اونایی که از همه کم­تر دیوونه میشن -یا به طور دقیق­تر، دیوونگیشونو در عمق بیش تری از وجودشون قایم کرده­ن و از سرکوبش به خودشون می­بالن- از همه احمق­ترن!! اینایی که واکنششون به بروز نشونه­های دیوونگی در دیگران اینه که پوزخند بزنن؛ سرشونو تکون بدن؛ دماغشونو با زاویه خاصی بگیرن هوا؛ رد بشن برن پیِ زندگیِ ظاهرا عاقلانه و عالمانه­شون! اینا نمی­دونن که همون دیوونگی محبوس توی وجودشون که همیشه جلو دهنشو گرفته­ن تا یه وقت آبرو و کلاسشونو خدشه­دار نکنه، یه روز علیه­شون کودتا می­کنه!

+ اگه توانایی تخلیه دیوونگیتونو به طور متعادل و کم کم ندارین، این محدودیت و ناتوانی شماست! چی باعث میشه فکر کنین این ناتوانی باعث برتری شما میشه؟! چرا اون موجود کوچولوی پشمالویی رو که باعث میشه با خودتون حرف بزنین، برای خودتون آهنگ اجرا کنین، دیوونه بازی دربیارین و بعد به کاراتون بخندین، گوشه انباری نمورِ تار عنکبوت بسته وجودتون حبس می­کنین تا انقد بزرگ و عقده­ای و وحشتناک بشه که یه روزی از درون بخوردتون؟! چرا گول می­زنین خودتونو؟!

++ همه اینا مقدمه­ای بود برای این که بگم: ای آقایی که اون روز، اون سرِ کانال کولر اتاق من توی پشت بوم وایستاده بودی، یواشکی به اجرای زنده موسیقیِ من به وسیله حنجره متلاشیم می­خندیدی، بیا با زبون خوش هویت خودتو فاش کن ببینم کی بودی که سعی کنم کم­تر ظاهر شم در مقابل دیدگانت :| من تحمل این زندگی رو ندارم دیگه :| تحمل این سوال بی­جوابو که این آقای همسایه که الآن به من لبخند زد داشت به زمانی که یه بچه گوگولی یه متری بودم فکر می­کرد یا به برکت خاطره صدای نخراشیده من و ذهن پویام در آهنگ سازیِ فی­البداهه در آن روز آفتابی چنین شاد گشت؟!

خلاصه آقای همسایه محترم، اگه در مهلت معین (بر بُرد مقابل در ورودی ساختمان اعلام خواهد شد) هویتتو اعلام نکنی، شک نکن هر روز سر ظهر پا میشم میرم پشت بوم سرمو می­کنم تو کانال کولر تک تک اهالی ساختمون؛ تا وقتی که تارای صوتیم در برابر پارگی مقاومت کنن، از کنسرت آکاپلا با تنظیم و آهنگ­سازی و خوانندگی خودم بهره­مندتون می­کنم! تهشم این میشه که نه تنها خودت، بلکه همه جانداران ساکن ساختمون با حضور افتخاری چند تن از بزرگ­ترین آهنگ­سازان و خوانندگان تاریخ، با جامه­های دریده و سر و وضع خونین بیاین، گوش­هاتونو بر سر نیزه­ها بزنین، با ناله و فغان بیفتین به پام بگین که: «قسم به صدای ترک خوردن شیشه ها موقع خوندنت، اون احمق بی­بهره از هنر من بودم اون روز کذایی تو این پشت بوم خراب شده!! بیا رحم کن و حنجره طلایی­تو از کانال کولر ما بکش بیرون ای که حضرت هایده در تو حلول کرده!»

+++ حس می­کنم یه بُعد خشن و وحشی­ای دارم درونم که بهش رسیدگی نشده :| سوسکا ساختمونو می­خورن؛ موجودات پشمالوی عقده­ای از درون ملتو می­خورن؛ ملت در اثر حمله صوتی گوش هم دیگه رو می­خورن؛ این تصاویر آشفته ذهنی آیا از پریشانی روان من پرده برمی­دارند؟! چه به روز من آمده؟!

  • >,,l:l ..

ینی وضعیت من در این حد در زمینه ی وبلاگ نویسی داغونه که میترسم یه پست در مورد زلزله ی تهران و ترسم از لرزش دوباره ش بنویسم، بعد زلزله نیاد ضایع شم! :|

+ الآن که فک میکنم میبینم این قضیه فقط نشون دهنده ی داغون بودن وضعیت من در زمینه ی وبلاگ نویسی نیست! بلکه نشون دهنده ی داغون بودن وضعیت خیلی چیزا درون منه!! چه وضعیتیه که من دارم؟!! :|

++ تحقیق نکردم ببینم اصن این لرزه ها نگران کننده ست یا نه! و خب مهم هم نیست. الآن مهم نیست. الآن فقط میخوام این ترس «شب آخر» رو نگه دارم. ترس شاید کلمه ی خوبی نباشه! حداقل نه قبل از این که لرزش زمین زیر پامو احساس کنم. الآن بهتره بگم «شگفتی شب آخر». همین حسی که انقدر میبَرَدَم بالا که به همه ی زندگیم یه جا نگاه کنم.  26 روز و 7 ماه و 18 سال در یک نگاه. تیک تیک ساعت یادآوری میکنه که این این عدد داره ثانیه به ثانیه، لحظه به لحظه تغییر میکنه. لحظه ها یهو میشن همه چیز! انگار که از اون بالا افتاده باشی پایین و به جای 18 سال، قطار غیر قابل توقف ثانیه ها همه جا جلوی دیدتو بگیرن.

الآن حتی توی دلم به تهران التماس میکنم مهلت تموم کردن این پستو بهم بده! و خودمو تصور میکنم در حالی که هنوز نوشتنم تموم نشده و زلزله میشه و من  در میان تکاپوی همسایه های طبقه های بالا که از سوراخ سقف افتادن توی خونه ی ما و با دست های انعصاف پذیر شناور در هوا دنبال پناهگاه امن میگردن،در حالی که یه دستمو گرفتم رو سرم، با اون یکی دستم آخرین کلمه ها رو تایپ میکنم و دعا میکنم که نتم که با همه ی شرایطی که گفتم هنوز به شکل معجزه آسایی وصله، قطع نشه! و خب به طور معجزه آساتری قطع نمیشه ولی پستو که میخوام بفرستم بیان ارور میده. و بعد نت قطع میشه. و خب دیگه هیچ اتفاق خاصی نمیفته. بقیه ی داستان مثل بقیه ی زلزله هاست! خاک، خون، آوار. اون قسمتی که من تعریف کردم قشنگ تر نیست خداییش؟! (یکی از چیزای داغونی که بالا اشاره کردم، اینه که به مرگ هم که فکر میکنی این تصاویر مضحک بیان حس و حال تلختو به هم بزنن!)

+++ اگر جای نگرانی بود آیا هیچ وقت توی اخبار میگفتن؟! یا ترجیح میدادن به جای الکی شلوغ کردن خیابونا به چندین میلیون آدمی که اینجان با لبخند تضمین بدن که هیج نگرانی ای نیست و شب آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است و بعد سوله هایی رو که برای گذاشتن اجساد مردم درست کردن آماده کنن. اگه دست من بود این کار دومی رو میکردم.

  • >,,l:l ..

دختر بودن خوب است.

یک روز تمام، بودنت را تبریک می‌گویند و همه جا پر می‌شود از نوشته‌هایی در ستایش لطافت و ظرافت دخترانه.

 

اما دختر بودن سخت است.

هر قدر هم که لطیف باشی و ظریف باشی و «دختر» باشی، گاهی

عصبانی می‌شوی؛ پیشانی ات چین می‌خورد؛

لاک ناخن‌هایت می‌رود؛

کتانی‌هایت خاکی می‌شوند؛

موهایت در هوا پریشان می‌ماند؛

ابروهایت پُر می‌شود؛

و تو می‌مانی و یک دنیا انتظار بیجا و پیام‌هایی که تک تکشان بودن چیزی را به تو تبریک می‌گویند که نیستی! از دختران بتی می سازند که بودنش سخت است. سخت است همیشه زیبا بودن و لبخند زدن و خوب بودن.

 

دختر بودن خوب است.

به شرطی که یادشان نرود همان قدر که لطیفی، باهوشی.

که بیشتر از لباس صورتی ات، عاشق کتاب هایت هستی.

که بیشتر از زمانی که برای لاک زدن و آرایش کردن می‌گذرانی، زمان می‌گذاری برای فکر کردن!

که تو هم حق داری گاهی عصبانی شوی، داد برنی، به زمین و زمان فحش دهی!

دختر بودن خوب است؛ به شرطی که محکوم نشوی به زیبایی.

به شرطی که حق داشته باشی در کنار دختر بودن، انسان باشی! (کاستی داشته باشی. گاهی بدتیپ باشی!! گَنده دماغ باشی؛ بدجنس باشی؛ غز بزنی!)

 

+ویرایش شد. به امید رفع ابهام ها و ایهام ها.

  • >,,l:l ..

بحث، دعوا نیست.

مخالفت، بی احترامی نیست.

اگر شهردار بودم اینا رو بزرگ مینوشتم میزدم به در و دیوار شهر!

+مامانم میگه وقتی یه بزرگتر چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستی حرفی نزن و به ظاهر موافقت کن. از روی احترام!

و مامانای دیگه هم احتمالا همینا رو به بچه هاشون میگن و خواهند گفت و همین میشه که بعد از سال ها وقتی یه «بزرگتر» چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستیم، حرفی نمیزنیم و به ظاهر موافقت میکنیم. با این تفاوت که سنمون بالاتر رفته و حالا مجموعه ی «بزرگترها» آدم های کوچیک و بزرگ بیشتری رو شامل میشه (از دبیر مدرسه گرفته تا مدیر شرکت و ...) و دیگه احترام دلیل سکوتمون نیست. احترام جای خودشو میده به ترس! ترس از دست دادن نمره، ترس از دست دادن شغل یا ترس از دست دادن جون!

از اون طرف هم میشه بهش نگاه کرد! ...سالها میگذره و بزرگ میشیم و میشیم یکی از اون «بزرگترها» و انتظار داریم دیگران از روی احترام روی حرفمون حرف نزنن و مخالفت نکنن و وقتی کسی خلاف این عمل میکنه، حس میکنیم بهمون بی احترامی شده و به خودمون اجازه میدیم نمره کم کنیم و اخراج کنیم و زندانی کنیم و بکشیم!

  • >,,l:l ..

مامان بزرگم پز سرشیر ضخیمی رو که پنجاه سال پیش روی دیگ های بزرگ شیر جمع می شد بهم می ده از بوی اسرار آمیز سنگک خاشخاشی و دسته جمعی آبگوشت درست کردن همسایه ها تعریف می کنه.

و من به این فکر می کنم که پنجاه سال دیگه من به نوه م پز چی رو می تونم بدم؟! سرب و ریزگردهای توی ریه هامون یا برگ های خاک گرفته ی درختا؟ یا فوران بُعد اجتماعیمون توی اینستاگرام و گروه های تلگرام؟

کی می دونه؟ شاید پنجاه سال دیگه نشسته باشم رو به روی یه چیزی مثل نوه-نتیجه های مانیتور های امروزی، به نوه م بگم که یه زمانی برای حرف زدن، به جای مانیتور به صورت هم دیگه نگاه می کردیم و برای سلام و خداحافظی دست های هم دیگه رو می گرفتیم و تکون می دادیم و لب هامونو می چسبوندیم به صورت طرف مقابل و با مکش هوا از دهنمون، صداهای جالبی در می آوردیم و بعدش از رسم جاخالی دادن یکی از طرفینِ روبوسی سر بوس سوم براش میگم.

بعد نوه م که حوصله ش از شنیدن دلقک بازی های پنجاه سال پیش سر رفته، بهم یه پیام متنی با صدای شبیه سازی شده ی خودش می فرسته: «از صحبت با شما بسیار خوشحال شدم اما باید با انیشتین-بوت در مورد نقایص و اشتباهات فاحش نسبیت عام بحث کنم تا در گسترش دانش بشر و از بین بردن ناآگاهی ها سهمی داشته باشم. بدرود کانا!»

و من که از هوش سرشار نوه م و علاقه ی زیادش به دانش اندوزی به وجد اومدم تحت تاثیر بیماری قلبی و هشت تا سرطانم با لبخند از دنیا میرم و در حالی که صندلی فوق هوشمندم جسدمو تجزیه و در هیبت یه بسته کود مرغوب به پارک 004 غربی منتقل می کنه، نوه م با «ساشیانا» ساکن مریخ قرار ملاقات می ذاره!

  • >,,l:l ..