چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

همه­مون دیوونه­ایم.

تنها چیزی که بینمون فرق می­کنه، تعداد لایه­های پوست و گوشتیه که روی دیوونگیمون کشیده شده. این که دیوونگیمونو چقدر نزدیک سطح پوستمون یا در عمق وجودمون نگه می­داریم.

و به نظر من، اتفاقا اونایی که از همه کم­تر دیوونه میشن -یا به طور دقیق­تر، دیوونگیشونو در عمق بیش تری از وجودشون قایم کرده­ن و از سرکوبش به خودشون می­بالن- از همه احمق­ترن!! اینایی که واکنششون به بروز نشونه­های دیوونگی در دیگران اینه که پوزخند بزنن؛ سرشونو تکون بدن؛ دماغشونو با زاویه خاصی بگیرن هوا؛ رد بشن برن پیِ زندگیِ ظاهرا عاقلانه و عالمانه­شون! اینا نمی­دونن که همون دیوونگی محبوس توی وجودشون که همیشه جلو دهنشو گرفته­ن تا یه وقت آبرو و کلاسشونو خدشه­دار نکنه، یه روز علیه­شون کودتا می­کنه!

+ اگه توانایی تخلیه دیوونگیتونو به طور متعادل و کم کم ندارین، این محدودیت و ناتوانی شماست! چی باعث میشه فکر کنین این ناتوانی باعث برتری شما میشه؟! چرا اون موجود کوچولوی پشمالویی رو که باعث میشه با خودتون حرف بزنین، برای خودتون آهنگ اجرا کنین، دیوونه بازی دربیارین و بعد به کاراتون بخندین، گوشه انباری نمورِ تار عنکبوت بسته وجودتون حبس می­کنین تا انقد بزرگ و عقده­ای و وحشتناک بشه که یه روزی از درون بخوردتون؟! چرا گول می­زنین خودتونو؟!

++ همه اینا مقدمه­ای بود برای این که بگم: ای آقایی که اون روز، اون سرِ کانال کولر اتاق من توی پشت بوم وایستاده بودی، یواشکی به اجرای زنده موسیقیِ من به وسیله حنجره متلاشیم می­خندیدی، بیا با زبون خوش هویت خودتو فاش کن ببینم کی بودی که سعی کنم کم­تر ظاهر شم در مقابل دیدگانت :| من تحمل این زندگی رو ندارم دیگه :| تحمل این سوال بی­جوابو که این آقای همسایه که الآن به من لبخند زد داشت به زمانی که یه بچه گوگولی یه متری بودم فکر می­کرد یا به برکت خاطره صدای نخراشیده من و ذهن پویام در آهنگ سازیِ فی­البداهه در آن روز آفتابی چنین شاد گشت؟!

خلاصه آقای همسایه محترم، اگه در مهلت معین (بر بُرد مقابل در ورودی ساختمان اعلام خواهد شد) هویتتو اعلام نکنی، شک نکن هر روز سر ظهر پا میشم میرم پشت بوم سرمو می­کنم تو کانال کولر تک تک اهالی ساختمون؛ تا وقتی که تارای صوتیم در برابر پارگی مقاومت کنن، از کنسرت آکاپلا با تنظیم و آهنگ­سازی و خوانندگی خودم بهره­مندتون می­کنم! تهشم این میشه که نه تنها خودت، بلکه همه جانداران ساکن ساختمون با حضور افتخاری چند تن از بزرگ­ترین آهنگ­سازان و خوانندگان تاریخ، با جامه­های دریده و سر و وضع خونین بیاین، گوش­هاتونو بر سر نیزه­ها بزنین، با ناله و فغان بیفتین به پام بگین که: «قسم به صدای ترک خوردن شیشه ها موقع خوندنت، اون احمق بی­بهره از هنر من بودم اون روز کذایی تو این پشت بوم خراب شده!! بیا رحم کن و حنجره طلایی­تو از کانال کولر ما بکش بیرون ای که حضرت هایده در تو حلول کرده!»

+++ حس می­کنم یه بُعد خشن و وحشی­ای دارم درونم که بهش رسیدگی نشده :| سوسکا ساختمونو می­خورن؛ موجودات پشمالوی عقده­ای از درون ملتو می­خورن؛ ملت در اثر حمله صوتی گوش هم دیگه رو می­خورن؛ این تصاویر آشفته ذهنی آیا از پریشانی روان من پرده برمی­دارند؟! چه به روز من آمده؟!

  • >,,l:l ..