چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

خسته شدم از این صفحه سفیده! و همه چرت و پرتایی که توی این مدت نوشتم و همه فضای ناچیزی که برای ذخیره شون به شکل پیش نویس اشغال کردم.

و به طور ویژه، از دیدن پست مسخره آخرم بالای صفحه اول متنفرم! اگر زلزله میومد میمردم حداقل نسبت به اون پسته حس بهتری داشتم!

وحشتناکه این که چیزی ننویسی یا چیزایی بنویسی که دوسشون نداری!! وحشتناکه که تخلیه یه سری چیزا از ذهنت فقط از راه نوشتن امکان پذیر باشه و ننویسیشون! نیان سر انگشتات که بنویسیشون! مث گربه وحشی تخس برن بچسبن گوشه تاریک انباری و هی از بیرون اومدن مقاومت کنن! مشکل اخیر من همین تخسی گربه وار افکارمه؛ و نداشتن جرئت مقابله با موجودات انباری زی. البته هیچ وقت واقعا با یه گربه تخس در انباری مواجه نشدم ولی همیشه با گوشه های تاریک انباری و سوسک های مرده و نیمه مرده و زنده پراکنده در زیرزمین و همه طول مسیر رسیدن به انباری مشکل داشتم و این تجربیات به من کمک میکنه گربه تخس رو هم بتونم در گوشه تاریک انباری تصورم کنم! و تصورم کاملا با حسی که نسبت به اون افکارم که از ابراز خودشون مقاومت میکنن مشابهه!

گربه های تخس و انباری های تاریک همیشه یه مشکل بوده ن. با این حال، قبل ترها میرفتم زیر زمین؛ مینشستم روی مبل کهنه انباریمون؛ چند ساعت همه خرت و پرتای کهنه تنهامو نگاه میکردم و سوسک ها مثل این که من ملکه شون باشم، از خواست قلبیم پیروی میکردن و پیداشون نمیشد! اون موقعا با گربه ها هم روابط بهتری داشتم. توی کوچه وایمیستادم کنار گربه مورد نظر؛ زیر لب باهاش حرف میزدم تا وقتی که یکی از ته کوچه پیدا میشد و حدس میزدم مسیر حرکتش قراره با محل استقرار من و گربه مورد مصاحبتم تقاطع داشته باشه. مردم هیچ وقت حرف زدن یه دختر بچه با یه گربه آرومِ شنونده رو درک نمیکردن! نمیتونستن! نباید در جریان این اتفاقات قرار میگرفتن! و من الآن در جمعِ خودِ چند سال پیشم و گربه کوچه و سوسکای زیر زمین، حس میکنم یکی از اون بیگانه های فاقد درکم! من از ته کوچه پیدام میشه و یه دختر بچه از یه گربه دور میشه و میره خونه شون؛ سوسکا از زیرزمین شروع میکنن، کل ساختمونو میخورن. :|

+ باید زلزله میومد.

:|

  • >,,l:l ..