چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دختر بودن خوب است.

یک روز تمام، بودنت را تبریک می‌گویند و همه جا پر می‌شود از نوشته‌هایی در ستایش لطافت و ظرافت دخترانه.

 

اما دختر بودن سخت است.

هر قدر هم که لطیف باشی و ظریف باشی و «دختر» باشی، گاهی

عصبانی می‌شوی؛ پیشانی ات چین می‌خورد؛

لاک ناخن‌هایت می‌رود؛

کتانی‌هایت خاکی می‌شوند؛

موهایت در هوا پریشان می‌ماند؛

ابروهایت پُر می‌شود؛

و تو می‌مانی و یک دنیا انتظار بیجا و پیام‌هایی که تک تکشان بودن چیزی را به تو تبریک می‌گویند که نیستی! از دختران بتی می سازند که بودنش سخت است. سخت است همیشه زیبا بودن و لبخند زدن و خوب بودن.

 

دختر بودن خوب است.

به شرطی که یادشان نرود همان قدر که لطیفی، باهوشی.

که بیشتر از لباس صورتی ات، عاشق کتاب هایت هستی.

که بیشتر از زمانی که برای لاک زدن و آرایش کردن می‌گذرانی، زمان می‌گذاری برای فکر کردن!

که تو هم حق داری گاهی عصبانی شوی، داد برنی، به زمین و زمان فحش دهی!

دختر بودن خوب است؛ به شرطی که محکوم نشوی به زیبایی.

به شرطی که حق داشته باشی در کنار دختر بودن، انسان باشی! (کاستی داشته باشی. گاهی بدتیپ باشی!! گَنده دماغ باشی؛ بدجنس باشی؛ غز بزنی!)

 

+ویرایش شد. به امید رفع ابهام ها و ایهام ها.

  • >,,l:l ..

بزرگ.. بزرگتر..

 

کران ها ناپدید می شوند؛

جرم، ناممکن؛

من، بی معنی.

 

بیکرانی.

 

+ مثل قطره ای «رنگی» در لیوان آب.

+++ من شدیدا به مقداری ثبات نیازمندم.

  • ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۷
  • >,,l:l ..

هر روز ایمانم را به چیزهای بیشتری از دست می‌دهم.

بچه که بودم ایمانم را به نتیجه‌ی آخر داستان‌های پندآموز از دست دادم؛

بزرگ‌تر که شدم، به کتاب‌های دینی؛

اخیرا، به اختیار انسان‌ها.

روزی در آینده‌ی نزدیک اعتقادم را به چرخش زمین هم از دست می‌دهم.

دو به علاوه دو را چند بار با انگشتانم حساب می‌کنم تا از پاسخش مطمئن شوم.

روزی از خواب بیدار می‌شوم و خودم را در جهانی ناشناخته می‌یابم که زبان مردمانش را نمی‌فهمم و هراسان از شلوغی شهرها و انبوه ماشین‌هایشان، به غاری میان جنگلی پناه می‌برم.

اندکی بعد دست از شکار می‌کشم.

روزی روشنایی و گرمای آتش را از یاد می‌برم.

بالاخره یک روز مغزم ایمانش را به قلب از دست می‌دهد و قلبم ایمانش را به زندگی.

جسدم را جنگلبان منتقل می‌کند کنار لاشه ی دیگر میمون‌ها.

این، برگشت از تکامل نیست. شاید ادامه‌ی تکامل باشد!

  • >,,l:l ..

وقتی پسر هشت ساله ی فامیل به من توضیح میداد که اگر پسر هفت ساله ی فامیل -که همزمان با خواندن «تکون بده» سعی داشت با بالا و پایین پریدن بر طبقه ی بالای تخت و با همکاری خواهر شش ساله اش کف اتاق را ویران نموده و در حرکتی خیرخواهانه خانه ی ما و همسایه ی زیرین را یکی نماید- ، چتری را -که به بهانه ی در آوردن ادای تبلیغ تلویزیونی 9595 یا تکرار یک عدد دو رقمی دیگر، از چنگ من درآورده بود تا همانند دیگر وسایل موجود در اتاق دخلش را بیاورد- باز کند و در حالی که آن را در دست دارد از بالای تخت به پایین بپرد، به آرامی به زمین خواهد رسید، من تصمیم گرفتم با استدلال و بهره گیری از فیزیک به او بفهمانم که سخت در اشتباه است و آنقدری آرام به زمین نمیرسد که خود را همین طوری میان زمین و آسمان ول نماید و بیفتد و پایش بشکند و با گریه و زاری هایش بیش از پیش اعصاب ما را تشویق به داوطلبانه پاره پوره شدن بکند؛ که ناگهان آن خواهر و برادر شش و هفت ساله ی سلحشور از نابودی مرز بین دو طبقه نومید گشتند و تصمیم به انهدام تخت و سرنگون کردن چراغ و وحشیانه پاره کردن نخ های ماهی های آویخته به سقف گرفتند و به دلیل حتمی بودن پیروزیشان در این امور، سخنرانی ام را به ناچار رها کرده و برای نجات اتاق سابق اما عزیزم به جنگ با آن دو پرداختم و از آنجایی که نبرد تا آخرین لحظه ی حضور گرم و به غایت پرشورشان در خانه ی ما ادامه یافت، سخنرانی ام هرگز فرصت به پایان رسیدن پیدا نکرد و پسر هشت ساله ی فامیل در گمراهی ماند و حالا تصورِ پیدا شدن جسدِ چتر به دستش -که چند ثانیه پیش از برخورد به زمین در انتظار فرودی آرام و رویایی و تو-دهنی-زن به همه ی قوانین فیزیک بوده است- جلوی یک ساختمان بلند، مرا به خاطر کوتاهی ام در آگاه سازی وی بی وقفه سرزنش میکند!

+ از نوشتن این پست هیچ هدف خاصی نداشتم!

++ هر جوری که نگاه کردم دیدم حال ندارم اینا رو یه جوری بنویسم که فهمش آسونتر و پیچیدگیش کمتر باشه!! خلاصه اینکه اگر در فهم این پست به مشکل برخوردید، بدانید و آگاه باشید که مقصر بدون شک نویسنده است و خودش هم میداند و شرمگین است الآن خیلی!

+++ این پست قبلیه بود که اومده بودم توش ابراز نگرانی کرده بودم در مورد آینده، اونو کلا فراموش کنید! این نسلی که من دیشب از سه* نماینده ش دیدار کردم، کوچیکتر و بزرگتر حالیشون نیست کلا! همه رو درسته قورت میدن! ما بهتره نگران خودمون باشیم!! والا! :|

* البته هشت سالهه خیلی پسر با ادب و گلی بود از حق نگذریم!

  • >,,l:l ..

بحث، دعوا نیست.

مخالفت، بی احترامی نیست.

اگر شهردار بودم اینا رو بزرگ مینوشتم میزدم به در و دیوار شهر!

+مامانم میگه وقتی یه بزرگتر چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستی حرفی نزن و به ظاهر موافقت کن. از روی احترام!

و مامانای دیگه هم احتمالا همینا رو به بچه هاشون میگن و خواهند گفت و همین میشه که بعد از سال ها وقتی یه «بزرگتر» چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستیم، حرفی نمیزنیم و به ظاهر موافقت میکنیم. با این تفاوت که سنمون بالاتر رفته و حالا مجموعه ی «بزرگترها» آدم های کوچیک و بزرگ بیشتری رو شامل میشه (از دبیر مدرسه گرفته تا مدیر شرکت و ...) و دیگه احترام دلیل سکوتمون نیست. احترام جای خودشو میده به ترس! ترس از دست دادن نمره، ترس از دست دادن شغل یا ترس از دست دادن جون!

از اون طرف هم میشه بهش نگاه کرد! ...سالها میگذره و بزرگ میشیم و میشیم یکی از اون «بزرگترها» و انتظار داریم دیگران از روی احترام روی حرفمون حرف نزنن و مخالفت نکنن و وقتی کسی خلاف این عمل میکنه، حس میکنیم بهمون بی احترامی شده و به خودمون اجازه میدیم نمره کم کنیم و اخراج کنیم و زندانی کنیم و بکشیم!

  • >,,l:l ..