چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

مامان بزرگم پز سرشیر ضخیمی رو که پنجاه سال پیش روی دیگ های بزرگ شیر جمع می شد بهم می ده از بوی اسرار آمیز سنگک خاشخاشی و دسته جمعی آبگوشت درست کردن همسایه ها تعریف می کنه.

و من به این فکر می کنم که پنجاه سال دیگه من به نوه م پز چی رو می تونم بدم؟! سرب و ریزگردهای توی ریه هامون یا برگ های خاک گرفته ی درختا؟ یا فوران بُعد اجتماعیمون توی اینستاگرام و گروه های تلگرام؟

کی می دونه؟ شاید پنجاه سال دیگه نشسته باشم رو به روی یه چیزی مثل نوه-نتیجه های مانیتور های امروزی، به نوه م بگم که یه زمانی برای حرف زدن، به جای مانیتور به صورت هم دیگه نگاه می کردیم و برای سلام و خداحافظی دست های هم دیگه رو می گرفتیم و تکون می دادیم و لب هامونو می چسبوندیم به صورت طرف مقابل و با مکش هوا از دهنمون، صداهای جالبی در می آوردیم و بعدش از رسم جاخالی دادن یکی از طرفینِ روبوسی سر بوس سوم براش میگم.

بعد نوه م که حوصله ش از شنیدن دلقک بازی های پنجاه سال پیش سر رفته، بهم یه پیام متنی با صدای شبیه سازی شده ی خودش می فرسته: «از صحبت با شما بسیار خوشحال شدم اما باید با انیشتین-بوت در مورد نقایص و اشتباهات فاحش نسبیت عام بحث کنم تا در گسترش دانش بشر و از بین بردن ناآگاهی ها سهمی داشته باشم. بدرود کانا!»

و من که از هوش سرشار نوه م و علاقه ی زیادش به دانش اندوزی به وجد اومدم تحت تاثیر بیماری قلبی و هشت تا سرطانم با لبخند از دنیا میرم و در حالی که صندلی فوق هوشمندم جسدمو تجزیه و در هیبت یه بسته کود مرغوب به پارک 004 غربی منتقل می کنه، نوه م با «ساشیانا» ساکن مریخ قرار ملاقات می ذاره!

  • >,,l:l ..