چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

اصن نمی خواستم امتحان بگیرما! ولی انقد بوی ماه مدرسه پیچیده تو هوا، آدم هوس امتحان بگیره اصن!

**

خب دیگه بسه بزن و بکوب(!)!! کتابا بسته؛ کیفا وسط! سرا رو برگه ی خودتون باشه!

1- راسکولنیکف که بود و چه کرد؟ (با توضیح کامل)

2- با توجه به کتاب جنایت و مکافات، جاهای خالی را پر کنید:

الف) .... بود.

ب) ... را ... .

پ) ... .

3- سه مورد از نتایج اخلاقی و هشت مورد از آرایه های ادبی داستان* زیر را بنویسید.

* اثری عمیق از کیانا، هشت ساله از تهران

+ اینایی که اصن چیزی به اسم نقش نمای اضافه براشون تعریف نشده، زیاد روی اثر بالا تمرکز نکنن. سنگینه! این افرادو به جاش به دیدن اثر کیانا، هفت ساله از تهران دعوت می کنم!

ــِـ ها رو دیدین؟! خجالت کشیدین؟! خوبه! حالا برین وایسین گوشه ی کلاس؛ دستا پاها کلا هوا!

** این آهنگ(؟!) منو یاد صُبای اول مهرِ گذشته های دووور میندازه! وقتی که با مانتوی نو و با دقت اتو شده و کفش های نو و تمیزی که برای اولین و آخرین بار اجازه داشتم باهاشون روی فرش راه برم، با ذوقِ دیدن دوستا و تراشیدن مداد رنگیای نو، در حال صبونه خوردن می نشستم گزارش های شبکه ی خبرو از باز شدن مدرسه ها می دیدم!

بر خلاف همه ی آدما و شِعرا و سرودایی که سعی میکنن اومدنِ مهرو به شکل احمقانه ای خیلی خجسته و میمون و مبارک جلوه بدن، از این آهنگ خوشم میاد!

++ اگه 4 سال پیش می شنیدم کسی از شروع مهر انقد با بی مهری حرف میزنه، به گوشام شک می کردم.

  • >,,l:l ..

دیگران شاید بتونن مثل شخصیت فیلما و رمانا زندگی کنن؛

اما کسی که موقع گریه کردن به جای این که بذاره اشکاش مثل مروارید از روی گونه هاش سر بخورن و یه صحنه ی تراژیک به وجود بیارن، مجبوره پاکشون کنه تا صورتش خارش نگیره و به شکل احمقانه ای بعد از خارش قرمز نشه، باید یاد بگیره که زندگی با داستانا و فیلما فرق داره!!

زندگی واقعی مضحکه! حتی در بدترین شرایط! و همین شرایطو بدتر می کنه.

  • ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۶
  • >,,l:l ..

من به یه چالش دعوت شدم! :دی

ذوق نکنین قرار نیس مخلوط آب و یخ بریزم رو سرم :|

باید یه کتاب معرفی کنم!

و اون کتاب، کتابی نیست جز...

..

...

:دی

..

جنایت و مکافات، اثر فئودور داستایو*سکی

یه رمان روسی و قطور و مشهور و فلسفی که 1.5 قرن پیش نوشته شده!

نظر کارشناسانه ای نمی تونم بدم! موضوع کتابو میشه از اسمش حدس زد!

ناشرهای مختلفی داره. کتاب من: انتشارات نگاه، ترجمه ی اصغر رستگار

یه بند از اوایل کتاب:

راه زیادی در پیش نداشت. حتی می دانست از در خانه تا آن جا چند قدم فاصله است: درست هفتصد و سی قدم بود. یک بار در عالم خیال تمام فاصله را با قدم حساب کرده بود. آن روز به تخیلات خودش اهمیت چندانی نمی داد. جسارت شوم این رویا، فقط به هیجانش می آورد. اما حالا که یک ماهی از آن روز گذشته بود، کم کم آن را از زاویه ی دیگری نگاه می کرد. با این که مدام به خودش سرکوفت می زد، با این که یک روز به خودش نسبت بی ارادگی و بی عرضگی می داد، ناخودآگاه با این فکر خو گرفته بود که رویای «شوم»اش کاری است شدنی؛ گرچه هنوز باورش نمی شد که دست به عملی کردنش بزند. حالا هم که فقط داشت می رفت که «تمرین» کند و با هر قدمی که برمی داشت التهاب درونش شدت بیشتری می گرفت.

خلاصه می شینین می خونین هفته ی دیگه امتحان می گیرم :|

5 نفر دیگه رو باید دعوت کنم به این چالش! -نمیشه اسمشو چالش گذاشت البته! ولی خب دیگه به هر حال!-

کساییو دعوت کردم که قبلا دعوت نشدن و به نظر میاد زیاد کتاب میخونن!

آیور، پرنیان، نگار، بهار، سروش -صبا و کمندم که خودشون وبلاگ دارن دیگه با همین موضوع! بیشتر برسین به اون پرنده ی بیچاره تون! :|-

+ در جهت احترام به دموکراسی، این افراد اگه دلشون نمی خواد، می تونن شرکت نکنن! -البته با توجه به این که نگار با دموکراسی اصن رابطه ی خوبی نداره، به صورت کاملا زوری باید شرکت کنه! :دی-

++ با سپاس از کافه چی که به منو به چالش کشید! :دی

* به روایتی دیگر، ف!

  • >,,l:l ..

دارو قطره قطره از سرنگ نشت می کرد بیرون و من با خودم فکر می کردم که وقتی حتی سرنگش درست کار نمی کنه ، از خود دارو چه انتظاری میره؟ یا اصن انتظاری میره کلا؟! می خواستم این نظرمو به بقیه هم اعلام کنم ولی دیدم این چیزی نیست که یه ایرانی با غیرت میگه! یه ایرانی با غیرت در این مواقع از این که کشورش هر روز داره به خود کفاییِ کامل نزدیک تر میشه، در حالی که لبخند رو لبشه و اشک توی چشماش جمع شده، خدا رو شکر می کنه و حتی اگه لازم بشه، از شدت شادی داروی ساخت وطنو قورت هم میده! باشد که دشمنان کور شوند..

+ دروغ میگم البته! نگفتم، چون یه نفر سلامتیش به همین دارو بستگی داره.. و امیدش.

  • >,,l:l ..