چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • ۳۰ مرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۶
  • >,,l:l ..

وقتی که فروشنده به جای 2 کیلو، بهم 2.940 کیلو گوجه میده؛

وقتی کتاب فروش، اول جلد دوم یه کتابو بهم میفروشه و میگه جلد اولشم میارم، بعد که میاره تازه میفهمم چاپ جدید کلا یه جلد بیشتر نداره و خود فروشنده هم به روی مبارک نمیاره؛

وقتی یه فروشنده ی دیگه سی دی خرابی رو که یه مشتری پس آورده، دوباره میذاره بین سی دی های فروشی -و خب مسلما اون بخت برگشته ای که میخردش منم!-؛

عصبانی نمیشم!

سعی نمیکنم حقمو پس بگیرم حتی! (با توجه این پست)

فقط دلم میخواد گریه کنم! برای خودمون! برای ملتی که به تمدن و فرهنگ چند هزار ساله ش می نازه و اینه وضع امروزش.

چیزایی که گفتم مشکلای کوچیکی ان! خیلیییی کوچیک! حتی مسخره! چیزایی که همه ش توی یه روز اتفاق افتاده و از این به بعدم برای من و خیلیای دیگه اتفاق میفته! با مشکلای بزرگ تر از این کاری ندارم! واقعا همین مشکلای کوچیک فاجعه نیستن؟ همین که انقدر بی رحم شدیم که توی چشم کسی زل میزنیم و سرش کلاه میذاریم و ازش -یه نوع- دزدی میکنیم؟! واقعا فاجعه ی بزرگی نیست که اسم این فاجعه ها رو میذاریم «زرنگی»؟!

 

+ البته یه نظریه ای هم هست که میگه فروشنده ها بی رحم نیستن! با توجه به نظریه ی مادر گرامی بنده، کلا خاندان «واثقی ها» ان که مشکل دارن! به شکلی که در هر مکان عمومی ای که ظاهر میشن، فروشنده های مستقر در شعاع 200 متری، چه بی رحم و چه با رحم، در حالی که کف دستانشون رو با چشم های تنگ کرده هم میمالن، با هم فریاد شادی و سرور سر میدن که :«آخ جون واثقی ها اومدن! بریم سرشون کلاه بذاریم!» :| اولش فقط انکار می کردم! ولی کم کم دارم با توجه به زیاد شدن میزان ناکامی هام در خرید، و همچنین موارد مشابهِ اتفاق افتاده برای خواهر و پدر گرامی، به ناچار ایمان میارم به این نظریه! :/

 

++ آیا این وبلاگ غمزده و یک رنگ و کسل کننده به نظر می رسد؟! آیا شب ها کابوس اینجا را میبینید؟ آیا نوشته های درون وبلاگ همانند نوشته های کتاب درسی زشت و بدون جذابیت اند؟ آیا از دیدن ریخت این وبلاگ حالتان به هم میخورد؟ آیا الآن جا نداره من همه ی کسانی رو که به همه ی سوالا جواب مثبت دادن، با نهایت احترام به سمت خطه ی زیبا و خوش آب و هوای درَک راهنمایی کنم؟!!

به هر حال پذیرای انتقادها و پیشنهادهای شما در جهت بهبود وضع ظاهری وبلاگ هستیم!

  • >,,l:l ..

حلوا هوس کردم؛ درست کردم؛ سوخت! ولی به روی خودم نیاوردم! میدونین؟! سیب زمینی سرخ کردن و حلوا و املت و نیمرو درست کردن تنها افتخارات منن در زمینه ی کدبانو گری! غرور زنانه م جریحه دار میشه بگم حلوام سوخته!

همین جوری با بدبختی، دسترنجمو قاشق قاشق میذاشتم دهنم که مامان بدون کوچکترین توجهی به غرور زنانه م، گفت: نخور اونو سرطان میگیری! وردار بریزش دور! شاید بعدها که داغ غرور از دست رفته م کمی به سردی گرایید، ازش به خاطر نجاتِ جونم تشکر کنم؛ ولی الآن فقط میتونم برای غرورم در سکوت اشک بریزم!

غم بزرگی بود. خاطره ی یه ساعت وایستادن سر اجاق تو اون گرما، صحنه ی رفتن دو بشقاب حلوا به اعماق سطل آشغال، ظرف های آغشته به آرد و روغن و شکر در انتظار شسته شدن، مقدار قابل توجهی آرد روی اجاق گاز و کف آشپزخونه* و بوی دودی که با نفود به کل وجودم، اصرار داره هی نذاره من اون تراژدی رو فراموش کنم تا ته عمرم!

+ و من با خودم عهد میبندم از همین لحظه به مدت دو سال از حلوا و همه ی مواد غذایی و غیر غذایی متشکل از آرد و روغن و شکر و شیر پرچرب متنفر باشم!

* اگه در هنگام حضور من تو آشپزخونه کل کابینتا هم بیان پایین، بازم کسی از جاش پا نمیشه بیاد ببینه چی شده! چون بعد از هر حضور من در آشپزخونه، شاهد حوادث این چنینی هستیم! جزئی از زندگیمون شده اصن!

++/ مراسم تشییع غرور از دست رفته، فردا، جمعه، 24 مرداد 1393، مصادف با 18 شوال 1435 و 15 آگوست 2014، همزمان با آزمون قلمچی، به صرف خرما و گردو، سر جلسه ی آزمون برگزار می شود. در این مراسم از سرو حلوا -به دلایلی که ذکر شد- و پودر نارگیل -به دلایلی که لازم به ذکر نیست- به شدت معذوریم.

  • >,,l:l ..

این که وقتی دیگران احمق فرضت می کنن، به روی خودت نیاری و به احمق جلوه کردنت ادامه بدی و تو دلت بگی «برام مهم نیست! من که خودم می دونم احمق نیستم!»، خودش ته احمق بودنه!

و من ناراحتم که به تهش رسیدم. جای پیشرفت نداره!

+ همون حس قدیمی!!

توجه: این نوشته بر خلاف چیزی که به نظر می رسد، با اشکی بر گونه و داغی بر دل و فکر خودکشی در سر و در وصف یک زندگی تاریک فلاکت بار پر از اطرافیان گاو بی درک و فهم و  نوشته نـشده است!

نویسنده هنگامی این شاهکار ادبی را به دیگر شاهکار های ادبی جهان افزوده که با خجستگی کامل، در وسط یک زندگی کاملا نورانی، در حال تکرار جمله ی «مهم نیست» -به شکلی ریتمیک- بوده است!

  • >,,l:l ..

من انسان خلی هستم!

وقتی در تمام طول راه مدرسه تا خونه دوستام از درس خوندن شبانه روزیِ «رویا» و ترازای بالای 7000 «سارا» حرف می زنن و از رتبه های نه چندان خوبی که همین دو تا تو کنکور آوردن اعلام تعجب و ناراحتی می کنن و با بغض برای خودشون یه رتبه حدس می زنن و از شدت نجومی بودن رتبه ای که حدس زدن، وسط اتوبوس به گریه و زاری و ناله و فغان می پردازن، من لبخند می زنم و -با چشمای باز!- خودمو در حالی می بینم که بعد از دیدن رتبه م، از خوشالی جیغ می زنم!

آری! من انسان خجسته ای هم هستم!

شاید احمق هم باشم حتی!

ولی همین روحیه ی احمق خجسته ی خلمو ترجیح میدم به دو تا عقل سالم و یه زندگی که با عزاداری فرقی نداره!

  • >,,l:l ..