چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

از شگفتی های جهان هستی همین بس که غذا  می تونه در یک آن، با پس زدن همه ی قوانین شیمی و فیزیک، به "کوفت" تبدیل شه!

کافیه در هنگام خوردن غذا در معرض دید مامان عزیز من باشین!

ایشون با بهره وری از شرایط حاضر به هوشمندانه ترین شکل ممکن، عملیات کوفت سازی رو با صرف کمترین انرژی و در کمترین زمان به انجام می رسونن!

ایشون بر طبق یه قانون نقض نشدنی، درست به محض رسیدن اولین قاشق به حلق هدف مورد نظر، تلاش رو در جهت تبدیل غذا به کوفت، با سخنرانی در نقد و نکوهش کوبیدن قاشق به دندون و تند خوردن و بحث در مورد درد و مرض های ناشی از خوردن آب وسط غذا، اثرات خانمان برانداز نمک ریخته شده روی گوجه سبز و ... آغاز می کنه و هر بار -بدون استثنا- این سخنان گرانبارو با جمله ی «تو اصن اون بالا درس می خونی یا از صب تا شب میشینی پای لپ تاپ؟» به پایان می رسونه!

و این گونه غذای شما -بدون کمترین هدرروی یا اضافات- به مقدار زیادی کوفت مرغوب تبدیل میشه.

  • >,,l:l ..

زمان، بی رحمه..

دلش نمی سوزه؛ صبر نمی کنه؛ فقط میگذره و همه چی رو با خودش می بره.

مثل رود؛ و ما میشیم سنگای ته رود خونه..
.. صیقلی میشیم

صاف میشیم

بدون تیزی

بدون مقاومت!

اما من تیزی و برجستگی های بی قاعده ی یه سنگ صیقل نخورده رو ترجیح میدم!

از این صیقلی شدن،

از این تسلیم قدرت بیزارم!

بیزارم از این که زمان بره و با گذرش آرزوهامو کوچیک تر کنه و خواسته هامو معقول تر؛

بیزارم از محدود شدن، قانع بودن، از این اطاعت بی چون و چرا!

اما... زمان!

بی رحمه. دلش نمی سوزه. صبر نمی کنه. فقط می گذره و همه چی رو با خودش می بره...

  • ۴ نظر
  • ۱۰ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۰
  • >,,l:l ..

این که وقتی نور خورشید هست، چراغ روشن کنن، برام چندش آوره!!

مثل سیگار کشیدن زیر بارونه! احمقانه! غیر رمانتیک!!!

برای همین، تا زمانی که آخرین فوتون فرستاده شده از سمت خورشید(!) به در و دیوار اتاق تاریکم اصابت نکنه، چراغ اتاقمو روشن نمیکنم!

ترجیح میدم وقتی خورشید داره آخرین نفساشو میکشه، بشینم و به این گوش بدم! :)

  • ۴ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۲۴
  • >,,l:l ..

همیشه از نوشتن اولین پست می ترسم!

ولی خب از نوشتن توی وبلاگ قبلیم بیشتر می ترسیدم!

جایی که توش باید خودمو محدود می کردم!

محدود به یه سبک خاص و واژه های خاص و حتی یه شخصیت خاص!

+ علاقه ی من به وبلاگ نویسی زیاد اتصالی میکنه! شاید هفته ی دیگه اینجا وجود نداشته باشه!!

  • ۸ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۴
  • >,,l:l ..