چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

زودتر از چیزی که انتظارشو داشتم بزرگ شدم!

میدونید!

من باید الآن..

یه بچه ی سوم دبستانی باشم که وقتی توی راه مدرسه از وسط پارک رد میشه، اگه دلش تاب بخواد، بی دغدغه ی این که مردم چی فک میکنن، کیفشو می ذاره یه گوشه و میره تاب بازی!

وقتی با دوستاش برمیگرده خونه، از زیر تک تک آبپاش های پارک رد میشه که یه نقطه ی خشک هم رو روپوش گلبهی رنگش پیدا نشه!

من باید اون بچه ی خجسته ای باشم که هر عید، برای مامان و بابا و خواهرش نقاشی می کشه! و هر وقت با خواهرش قهر می کنه، به مامانش میگه «تو خواهر من میشی!؟»

بچه ای که بعد از ظهرا با دوستاش میره پایین لِی له (؟!) بازی کنه! شطرنج، وسطی، بدمینتون، مشاعره، گل یا پوچ! روپولی!!

اون دختری که هر وقت باباش از کار بر می گرده، یه گوشه -ی ضایع و توی چشم!- قایم میشه تا بگرده پیداش کنه!

باید اون دختری باشم که شعرای فریدون مشیری رو به غلط غلوط ترین شکل ممکن، بلند بلند -و اعتماد به نفس!- و با تمام احساس برای دیگران میخونه!

شبا خواب عمو پورنگ و چرا و چیه رو میبینه!

زمستون که میشه، با دوستاش روی یخا سر می خوره و وقتی جلوی یه عالمه آدم میفته، به جای خجالت کشیدن، می زنه زیر خنده!

میره از درختای پشت خونه توت میچینه، روی مچ دستش له شون می کنه و برای دوستاش ادای امیرکبیرو در حال مرگ در می آره!

من زود بزرگ شدم! باید همونی باشم که توی نه سالگی بودم! دختری که خجالت نمی کشه! نگران هیچی نیست! از ته دل می خنده و هر وقت بخواد گریه می کنه! و شاده! چون فقط نه سالشه!

  • >,,l:l ..

یه سری بچه ی جهار-پنج ساله هستن تو محله ی ما که نام و نشونشون تا حالا بر من پوشیده مونده و با توجه به این که از خروس خون تا بوق شب، در حال بازی توی کوچه ن، حدس می زنم که شاید بی خانمان بوده، با شیر و مواظبت سگای ولگرد کوچه و خیابون بزرگ شده باشن!

این شکوفه های باغ زندگی، همیشـــه ی خـــدا، یا مشغول سردادن گریه و رازی و فغان -یا اصطلاحا زر زدن!- هستن، یا از شدت هیجانِ بازی، با جیغ و داد و عربده -با پشتکاری مثال زدنی- سعی در پایین آوردن شیشه های محل و مناطق مجاور دارن!

و البته بازی با آسایشِ نداشته ی من نگون بخت!

لازم به ذکره که بستن پنجره برای من کلا تعریف نشده و پنبه گذاشتن تو گوش و ترفند هایی از این دست هم مطابق مشاهدات به عمل اومده، پاسخگوی صدایی با یک دهم قدرت صدای این سمفونی گوش نواز هم نیست!

ولی امروز در یک بحث جدی و حساس، با چنان حرارت و تعصبی از برتری جنسیت خودشون نسبت به جنس مخالف حرف می زدن، که برام جالب شد! کارمو ول کردم؛ یه سری خوراکی هم برداشتم، پهن کردم زیر پنجره -که صدا با کیفیت بیشتری بهم برسه!- و از همون جا ادامه ی این بحث کمدی و فرح بخشو دنبال کردم!

بعد از خوندن یه سری شعر -آشنا!- در وصف هم -مثلا «پسرا کلنگن، دس بزنی می لنگن!»-، بحث داغ شد و به وظایف زن و مرد در جامعه کشید و هر طرف (دخترا و پسرا) با چنان جدیت و کلمات قلنبه سلنبه ای –که نصفشونو اشتباه تلفظ می کردن- از عقاید خودشون دفاع می کردن که داشتم خودمو آماده می کردم به زودی به بررسی تاثیرات فمنیسم و دیدگاه مارکس درباره ی ازدواج و زندگی زناشویی هم برسن، که صدای خشن مرد بلوک رو به رویی به گوش رسید:

«پاشین برین خونه هاتون ببینم! سر ظهری زیر پنجره ی ما اجلاس سران راه انداختین! بذارین حداقل یه روز با آرامش بگیریم بکپیم!»

و همون طور که بچه ها به سمت خونه -ی ناشناخته و در هاله ای از ابهام- شون میرفتن، من از زیر پنجره مرد بلوک روبه رویی رو تو دلم نفرین می کردم!

  • ۹ نظر
  • ۱۴ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۰۰
  • >,,l:l ..

یه سریا هستن که احساس ناامیدی از آینده ی مملکتو در انسان به صورت شدیدی بر می انگیزن!

 

مثلا اینایی که کلی انرژی صرف می کنن که "چ" و "جیمـ"ـشونو به گوشخراش ترین حالت ممکن تلفظ کنن!

(احتمالا به تقلید از سبک مسخره ای که یه سری رپر چند سال پیش یه مدت مد کردن!)

یا اینایی که تازه مدرسه شون تموم شده، احساس قلدری و بزرگی و اقتدار همراه خون تو وجودشون جریان داره و برای همین فک می کنن وایستادن توی صف نونوایی عاره!

یا مثلا انسان نماهایی که با یه خانوم محترم که از حقش توی صف نونوایی دفاع می کنه -و سن مادرشونو داره- طوری حرف می زنن که قابل توصیف نیست..

اینایی که به دلیل دچار بودن به توهم «خود آرنولد پنداری»، چربی های انباشه شده در جای جای بدنشونو ماهیچه ی ورزیده به حساب میارن و در جهت نمایش اندام ورزشکاریشون، مثل پنگوئن وایمیستن!

اینایی که از ته گلو با دوسشون که در فاصله ی نیم متریشونه حرف می زنن و سعی می کنن فحش ها رو از عمق بیشتری از گلو، تو کوچه و خیابون طنین انداز کنن تا نسبت به بقیه ی سخنان گرانبارشون، مردمِ بیشتری از این واژه ها بهره مند شن.

(البته واژه ی «باشگاه» رو هم از عمق خاصی از گلو و با وزن ویژه ای تلفظ میکنن این بشکه های 220 لیتری فرهنگ و ادب!)

یا کسایی که 4 تا بچه 12-13 ساله دور خودشون جمع می کنن، بهشون فحش میدن و امر و نهی می کنن و احساس رهبری و ریاست در وجودشون فوران می کنه!

 

واقعا بعد از دیدن افرادی با هر کدوم از این ویژگیا، امید آدم به فردای این سرزمین کم و کم تر میشه.

و حالا تصور کنید که من همه ی این فضایل اخلاقی رو در وجود نورانی "یک" نفر دیدم امروز!

+...و امروز مردایی رو دیدم که نه تنها از حق -هرچند کوچیک و ساده- خودشون دفاع نکردن، بلکه بعد از شنیدن توهینای وحشتناکی که به اون خانوم شد، پوزخند زدن و به گفتن «بچه های بعد از انقلابن دیگه» بسنده کردن.

++ جالب اینه که ایشون(!) برای خانوما احترام خاصی قائل بود! چون بعد از تموم شدن توهیناش به اون خانوم، با تکرار جمله ی «زن هم هست آخه؛ نمیشه چیزی بهش گفت.»، این احترام بی حد و اندازه رو نمایان می کرد! و خیلی هم به مرام و معرفت و دوستی پایبند بود و با اصرار پول چند تا دوست دیگه شو -که شعور بیشتری به خرج داده بودن و ته صف وایستاده بودن- گرفت که با نوبت خودش (البته نوبت «ما»!) برای همه شون نون بگیره! و وقتی از پله ی نونوایی بالا می رفت، زیر لب -و با تاکید روی حرف سین،- «بسم الله» می گفت..!

+++ هیچ وقت به این اندازه از وجود خدمت -واقعا مقدس!- سربازی احساس شادی و امنیت نکرده بودم! سربازی هست و وضعیت اینه! اگه نبود باید چه گلی به سر می گرفتیم!؟

++++ این فقط یه نمونه ی کوچیــک بود!

  • >,,l:l ..

چه طور میشه باور کرد که یه «زندگی» به این آسونی تموم شه؟

یه روز به دنیا اومده، هر روز و هر لحظه رو احساس کرده، کیلومترها روی همین زمین راه رفته، صدای حرفاش توی فضا پیچیده، نفس کشیده، دوست پیدا کرده، خندیده،...

و با یه توفان همه ی اینا تموم میشه.. همون موقعی که از پنجره به ساختمون نیمه کاره زل زده بودم، مامان ناراحت بود که با رفتن برق، برنامه ی اون ساعت تلویزیونو از دست داده و صدای بچه ها از پنچره توی خونه می پیچید.

از اون لحظه به بعد، اون دیگه نفس نمی کشید. نمی خندید. دیگه هیچ وقت صداش به گوش نمی رسید. یه زندگی اون لحظه برای همیشه تموم شد.

ولی من همچنان از پنچره به ساختمون نیمه کاره زل زده بودم و مامان حدس میزد تا اومدن برق چقدر از برنامه می گذره؛

بچه ها می خندیدن و صدای شکستن یه گلدون توی صدای باد و خنده ی بچه ها گم شد..

توفان سیاه در تهران 5 نفر را کشت و 44 مجروح بر جای گذاشت...

+می ترسم از مرگ بی صدا

++بدتر از مرگ است آن دردی که باز
زندگی میخندد و ما نیستیم

                                            فریدون مشیری

  • >,,l:l ..

زبان فارسی 3 - درس 5

نکات مهم:

1- تحقیر خود، بهترین شکل احترم به دیگری ست.

به گونه ای که با ذکر چندین دشنام در وصف خود، می توان ادب را به اوج خود رساند.

2- هر چه عربی تر، ادبی تر.

 

+جنابان نویسنده، با نهایت ادب و احترام، بفرمایید بمیرید! :|

  • >,,l:l ..