چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

چگالش!

جریان خواهم یافت... :)

«من آدم کندفکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواست های من مثل ترمز عمل میکنند» و برای معرفی خودم در وبلاگم از جملات دیگران استفاده میکنم؛ و نه از جملات خودم! که البته دروغی بیش نیست چون همین جملات آخر، جملات خودم بودند و برای معرفی خودم در وبلاگم از آن ها استفاده کردم!
+چهار جمله ی آخر کلا هجو اند و گفتم که بدانید که میدانم! ولی نمیدانم چرا نوشتمشان با این حال!

آخرین مطالب
آخرین نظرات

وقتی پسر هشت ساله ی فامیل به من توضیح میداد که اگر پسر هفت ساله ی فامیل -که همزمان با خواندن «تکون بده» سعی داشت با بالا و پایین پریدن بر طبقه ی بالای تخت و با همکاری خواهر شش ساله اش کف اتاق را ویران نموده و در حرکتی خیرخواهانه خانه ی ما و همسایه ی زیرین را یکی نماید- ، چتری را -که به بهانه ی در آوردن ادای تبلیغ تلویزیونی 9595 یا تکرار یک عدد دو رقمی دیگر، از چنگ من درآورده بود تا همانند دیگر وسایل موجود در اتاق دخلش را بیاورد- باز کند و در حالی که آن را در دست دارد از بالای تخت به پایین بپرد، به آرامی به زمین خواهد رسید، من تصمیم گرفتم با استدلال و بهره گیری از فیزیک به او بفهمانم که سخت در اشتباه است و آنقدری آرام به زمین نمیرسد که خود را همین طوری میان زمین و آسمان ول نماید و بیفتد و پایش بشکند و با گریه و زاری هایش بیش از پیش اعصاب ما را تشویق به داوطلبانه پاره پوره شدن بکند؛ که ناگهان آن خواهر و برادر شش و هفت ساله ی سلحشور از نابودی مرز بین دو طبقه نومید گشتند و تصمیم به انهدام تخت و سرنگون کردن چراغ و وحشیانه پاره کردن نخ های ماهی های آویخته به سقف گرفتند و به دلیل حتمی بودن پیروزیشان در این امور، سخنرانی ام را به ناچار رها کرده و برای نجات اتاق سابق اما عزیزم به جنگ با آن دو پرداختم و از آنجایی که نبرد تا آخرین لحظه ی حضور گرم و به غایت پرشورشان در خانه ی ما ادامه یافت، سخنرانی ام هرگز فرصت به پایان رسیدن پیدا نکرد و پسر هشت ساله ی فامیل در گمراهی ماند و حالا تصورِ پیدا شدن جسدِ چتر به دستش -که چند ثانیه پیش از برخورد به زمین در انتظار فرودی آرام و رویایی و تو-دهنی-زن به همه ی قوانین فیزیک بوده است- جلوی یک ساختمان بلند، مرا به خاطر کوتاهی ام در آگاه سازی وی بی وقفه سرزنش میکند!

+ از نوشتن این پست هیچ هدف خاصی نداشتم!

++ هر جوری که نگاه کردم دیدم حال ندارم اینا رو یه جوری بنویسم که فهمش آسونتر و پیچیدگیش کمتر باشه!! خلاصه اینکه اگر در فهم این پست به مشکل برخوردید، بدانید و آگاه باشید که مقصر بدون شک نویسنده است و خودش هم میداند و شرمگین است الآن خیلی!

+++ این پست قبلیه بود که اومده بودم توش ابراز نگرانی کرده بودم در مورد آینده، اونو کلا فراموش کنید! این نسلی که من دیشب از سه* نماینده ش دیدار کردم، کوچیکتر و بزرگتر حالیشون نیست کلا! همه رو درسته قورت میدن! ما بهتره نگران خودمون باشیم!! والا! :|

* البته هشت سالهه خیلی پسر با ادب و گلی بود از حق نگذریم!

  • >,,l:l ..

بحث، دعوا نیست.

مخالفت، بی احترامی نیست.

اگر شهردار بودم اینا رو بزرگ مینوشتم میزدم به در و دیوار شهر!

+مامانم میگه وقتی یه بزرگتر چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستی حرفی نزن و به ظاهر موافقت کن. از روی احترام!

و مامانای دیگه هم احتمالا همینا رو به بچه هاشون میگن و خواهند گفت و همین میشه که بعد از سال ها وقتی یه «بزرگتر» چیزی میگه، حتی اگر باهاش موافق نیستیم، حرفی نمیزنیم و به ظاهر موافقت میکنیم. با این تفاوت که سنمون بالاتر رفته و حالا مجموعه ی «بزرگترها» آدم های کوچیک و بزرگ بیشتری رو شامل میشه (از دبیر مدرسه گرفته تا مدیر شرکت و ...) و دیگه احترام دلیل سکوتمون نیست. احترام جای خودشو میده به ترس! ترس از دست دادن نمره، ترس از دست دادن شغل یا ترس از دست دادن جون!

از اون طرف هم میشه بهش نگاه کرد! ...سالها میگذره و بزرگ میشیم و میشیم یکی از اون «بزرگترها» و انتظار داریم دیگران از روی احترام روی حرفمون حرف نزنن و مخالفت نکنن و وقتی کسی خلاف این عمل میکنه، حس میکنیم بهمون بی احترامی شده و به خودمون اجازه میدیم نمره کم کنیم و اخراج کنیم و زندانی کنیم و بکشیم!

  • >,,l:l ..

نفرات برتر کنکور 94 اعلام شدن و مامان من بالاخره باور کرد که رویای زنگ خوردن تلفن خونه و جیغ و داد من به دلیل رتبه ی برتر شدنم فقط یه رویاست! و نه چیزی بیشتر از اون!

خیلی غیر منتظره بود! فکر میکردم تا هفته ی اول مرداد وقت دارم برای بیخیالی و کتاب غیر درسی خوندن و لاک زدن و کلاس رفتن و فکر کردن! و حالا این آخرین روزیه که دارم!

اونقدری خودمو آماده کردم که اگر مجبور باشم یه سال دیگه بخونم، به فکر خودکشی نیفتم!! اما این که یک سال دیگه از عمرمو لای کتابای احمقانه ی تست بگذرونم (/تلف کنم!) و نگران تک تک ثانیه هایی باشم که سال دیگه سر کنکور ممکنه از دست بدم، کار آسونی نیست!

تنها چیزی که فردا بهم انگیزه ی بیدار شدن میده،  رتبه ی کنکور زبانمه!! البته امکان نداره که برم زبان! ولی خب امیدوارم به قدری خوب باشه که وقتی ازم درباره ی نتایج کنکور میپرسن، بتونم زاویه ی صورتمو نسبت به افق، مثبت نگه دارم!

+ واقعا نمیدونم فردا شب (بعد از اعلام نتایج) این جا چی میشه!

-شاید بیام یه خلاصه ای از حسم بگم.

-شاید بیام رتبه ی زبانمو بگم!

-شاید دیگه کلا نیام!

-شاید اصن «اینجا»یی وجود نداشته باشه!

+ چیزایی که احتمال به وقوع پیوستنشون به صفر میل میکنه:

-من بیام ابراز خوشحالی کنم!

-من بیام رتبه ی ریاضیمو بگم!! (پس لطفا نپرسید!!)

 

چند ساعت بعد: بخوانید!

 

بعد از اعلام نتایج:

++ سنجش دقیقا هدفش از این که چندین ساعت قبل از زمانی که گفته نتایجو میذاره چیه؟! آیا میخواسته خواب صبح ما رو مختل نکنه؟! آیا میخواسته ما رو سورپرایز کنه؟! یا این که فقط مرض داره؟!

+++ خلاصه ی حسم اینه که حس خاصی ندارم!! شاید بعدا گریه کردم! شایدم نکردم! خلاصه کلا معلوم نیس چی میشه!!

++++ افق تاریک؛ دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست؛ می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست!

  • >,,l:l ..

[زن در حال گریه و ناله و آه و فعان و ضجه و زاری]

«من، من، می‌دونی من تا حالا به خاطر تو چی کار کردم؟ من. من. من... ولی تو یه احمقی؛ احمق کله کدو؛ کله کدو.»

(بخشی پربار از یک سریال پربار ترکیهای در شبکهی پربار جم)

 

+ به نظرم همین جملات به حدی عمیق و پرمفهوم هستن که نیازی به حرفای اضافه ندارن. اگر هم بار ادبی‌شو حس نمی‌کنین، ینی احمقین. احمقای کله کدو. کله کدو :|

++ دست تیم مذاکره‌کننده‌مون درد نکنه :)

+++ جا داره صمیمانه به دولت مهرورزی تسلیت بگم و براشون آرزوی صبر کنم. از دست رفتن بخشی [هر چند کوچک] از کوشش‌های هشت‌ساله‌ی یک دولت در کم‌تر از دو سال، به‌راستی غم بزرگیه.

آقای احمدی‌نژاد، بدونید که این مذاکرات و توافقات، چیزی از ارزش کار شما و کابینه‌ی مهرورزتون کم نمی‌کنه و هنوز هم در گوشه‌گوشه‌ی این مرز و بوم، آثار و بقایای هشت سال مهرورزی شما مشهود هست و خواهد بود و به این سادگی‌ها هم از بین نخواهد‌ رفت. باور بفرمایید که ما هنوز هم از اقدامات عظیم شما انگشت به دهانیم و شک نکنید که برطرف شدن تحریم‌ها، حتی میلی‌متری هم نمی‌تواند موضع انگشت ما را نسبت به دهانمان تغییر دهد. 

دکلتان پر نفت و هاله‌هایتان پرنور باد!

:|

  • >,,l:l ..

دو ماهیست که بنا به دلایلی در خانه‌ی مادربزرگ عزیزم به‌سر‌ می‌بریم و ایشان از هیچ تلاشی برای ایجاد شادی و ساختن یک زندگی اشرافی برای ما فروگذار نمی‌کنند. به چند مورد از تدابیری که این عزیزتر از جان برای افزون شدن این شادی اندیشیده‌اند در ادامه اشاره می‌کنم.

 

هر صبح، نان داغ و تازه

مکالمات ما هر شب قبل از خواب:

- مگه تو فریزر نون ندارین؟ ما همونو می‌خوریم به خدا.

- نون فریزی که نمی‌چسبه. هر وقت رفتین خونه ی خودتون هر نونی خواستین بخورین. تا وقتی اینجایین من نمی‌ذارم نون فریزری از گلوتون بره پایین.

نتیجه: من هر بامداد پس از گشودن چشمانم خود را در صف نان بربری می‌یابم و مرد نانوا که دیگر با من بسیار ندار شده، دستش را به نشانه ی سلام بالا می‌برد: «دیر اومدی امروز؟!»

نکته: این مرحله ممکن است در ساعات مختلف شبانه‌روز بسته به هوس خانواده‌ی گرامی دو تا سه بار با انواع مختلف نان تکرار گردد. با این تفاوت که معمولا در مراحل بعدی این عمل با هوشیاری بالاتر، چشمانی باز، به طور نامحسوسی تر و بغضی در گلو انجام می‌گیرد.

 

سرو سیب زمینی سرخ کرده با هر وعده‌ی غذا

مادربزرگ مهربانم به علایق من توجه فوق‌العاده‌ای دارد؛ از عشق بی‌پایان من به سیب زمینی سرخ‌کرده آگاه است و گونی‌گونی سیب زمینی می‌خرد و انبار می‌کند مبادا یک وعده را بدون سیب زمینی سرخ‌کرده سر کنیم.

نتیجه: تاکنون خواندن هژده رمان را پای گاز به پایان رسانده‌ام و با رکورد پوست کندن و خرد کردن سیب زمینی با سرعت 43ppm* نامم در گینس به ثبت رسید.

* potato per minute

 

تنوع و گوناگونی غذا

با ذکر خاطره‌ای شیرین به شرح این مورد می‌پردازم:

۱۲ ظهر

[سرگردانی چند شتر در بزرگراه های تهران رفت‌و‌آمد را مختل کرده و ده‌ها نفر به دلیل گزش مار و عقرب و بارش شدید آتش از آسمان، به بیمارستان‌ها منتقل شده‌اند. سازمان هواشناسی با پیش‌بینی طوفان شن از مردم خواست مواظب بوته‌های خار سرگردان در سطح شهر باشند. احتمال می‌رود لکه‌های گلبهی عجیبی که به‌تازگی بر در‌ و دیوار و کف خیابان‌های شهر ظاهر شده، بقایای مردم و حیوانات ذوب شده در اثر گرمای شدید هوا باشد. سازمان ثبت‌احوال کشور با توجه به کمبود گور در گورستان‌ها از این روش مرگ استقبال ویژه‌ای کرد و به پاس نوآوری و خلاقیت این همشهریان از دست رفته در امر مردن‌ و در جهت تشویق دیگر هموطنان به گزینش روشی مشابه، به خانواده‌های این عزیزان مرحوم هدایای ارزنده‌ای اهدا نمود.]

- کیانا جان همبرگر دوس داری عزیزم؟

-آره شما هر چی غیر از کوکو بپزی من می‌خورم!

-خوبه پس. گفتم امروز همبرگر درست کنم دیگه غذای تکراری نخورین این چند وقتی که اینجایین.

- مرسی :)

- پس بی زحمت پاشو برو چند تا نون همبرگر بخر بیار. از اون بقالی سر کوچه نگیر نوناش تازه نیست. آدرس یه نون فانتزی میدم برو از اون بگیر. اون دوره یکم ولی عوضش نوناش تازه‌ست خوبه! :))

نتیجه: ویژه برنامه‌ی ماه عسل‌ به مناسبت عید فطر، با حضور من! در این برنامه به شرح و سپس نقد و بررسی این مسایل می‌پردازیم:

وقایع آن روز و رشد ناگهانی کاکتوس پرآبی ازمیان آسفالت های ترک خورده‌ی مسیر بی‌انتهای نان فروشی که مرا از کمبود شدید آب بدن و مرگ قطعی نجات داد و تاثیر این واقعه بر نزدیک‌تر شدن من به خدا و در نتیجه‌ی آن سرازیر شدن الطاف و رحمات بی‌پایانش که از آن روز زندگی مرا غرق در شادی و سعادت کرده است؛ از پر برکت شدن سفره و پر رونق شدن کسب و کار گرفته تا درمان ناگهانی و خود به خودی حساسیت های پوستی‌ و سربالا شدن تدریجی دماغم و چاق شدن دیگر دختران فامیل به میزان ۱۰ کیلوگرم برای هر نفر! بالاتر از همه پیدایش صف‌های بلند خواستگار پشت در خانه که خود رحمت خالص الهی است و یک دانه‌اش هم غنیمت است گویا با توجه به بیانات جناب دکتر احسان علیخانی، جامعه‌شناس سرشناس و مشاور خانواده، در مورد قحطی شوهری که امروزه گریبان جامعه را گرفته. * :|

 

+ این نوشته تنها به دلیل کمبود پست ناشی از کوری ذوق ادبی نگارنده و محض خالی نبودن عریضه در اینجا قرار گرفته و نگارنده شکی ندارد که موارد ذکر شده جزء ناچیزی از وظایف و مسئولیت‌های اوست و چیزی از لطف و مهربانی خالصانه ی مادربزرگ عزیزش -به هیچ وجه- کم نمی‌کند! :)

 

* دختر‌های بدبخت و فلاکت‌زده‌ای که خداوند از آنان روی گردانده و بی‌شوهر مانده‌اند و چاره‌ای جز عشق‌و‌حالِ هر روزه با دوستان خود و کسب مدارج بالای علمی و اعمال بیهوده ای از این دست ندارند، این برنامه را از دست ندهند. باشد که با انجام اعمال مشابه و نزدیک‌تر شدن به حق تعالی، خداوند بخشاینده درهای رحمت خود را به روی آنان بگشاید و ایشان را از لذت بی‌همتای پختن قورمه‌سبزی و اتو کردن لباس شوهر و خلاصه خدمت‌گزاری به این نصفه ی مقدس و کمیاب جمعیت بهره‌مند سازد. الهی آمین. :|

  • >,,l:l ..